حمید آصفی
مجاهدین خلق یکی از روشنترین نمونهها برای تفکیک میان قدرت سازمانی و هژمونی اجتماعی در سیاست ایران است. سازمانی که نزدیک به شش دهه توانسته است ساختار تشکیلاتی خود را حفظ کند، از بحرانهای متعدد عبور کند، شبکه رسانهای و تبلیغاتی ایجاد کند و در مقاطع مختلف خود را با شرایط سیاسی جدید تطبیق دهد، از منظر سازمانیافتگی پدیدهای قابل مطالعه است. اما در منطق گرامشی، دوام یک سازمان الزاماً به معنای برخورداری از هژمونی در جامعه نیست.
مجاهدین خلق در دهه ۱۳۴۰ شکل گرفتند و در آغاز، ترکیبی از اسلام انقلابی و عناصر مارکسیستی را در دستگاه فکری خود داشتند. در میانه دهه ۱۳۵۰، انشعاب ایدئولوژیک بزرگی در سازمان رخ داد و بخشی از اعضا به مارکسیسم گرایش پیدا کردند. انقلاب ۱۳۵۷ نیز سازمان را وارد مرحلهای تازه کرد؛ مرحلهای که در آن رقابت با جمهوری اسلامی، بهتدریج به محور اصلی حیات سیاسی سازمان تبدیل شد.
از نگاه گرامشی، اینجا باید میان ایدئولوژی یک سازمان و عقل سلیم جامعه تفاوت گذاشت. یک سازمان میتواند دستگاه فکری منسجم، زبان سیاسی مشخص و حتی اعضای بسیار متعهد داشته باشد، اما اگر نتواند مفاهیم خود را به تجربه روزمره بخشهای گسترده جامعه پیوند بزند، هنوز به هژمونی نرسیده است.
مسیر بعدی مجاهدین این فاصله را بیشتر آشکار کرد. پس از خروج از ایران و ورود به عراق، همکاری سازمان با حکومت صدام حسین، در شرایط جنگ ایران و عراق، سرمایه اجتماعی آن را در داخل ایران با چالش جدی مواجه کرد. همکاری با دولتی که در جنگ با ایران قرار داشت، برای بخشی از جامعه ایران معنای سیاسی سنگینی پیدا کرد؛ معنایی که آثار آن در ارزیابی اجتماعی سازمان در سالهای بعد نیز باقی ماند.
اما مسئله فقط رابطه با عراق نبود. سازمان در دهه ۱۳۶۰ و بهویژه پس از انقلاب ایدئولوژیک، ساختار درونی خود را بهشدت متمرکز کرد. گزارشهای پژوهشی درباره سازمان، از افزایش تمرکز رهبری، محدودیت روابط خانوادگی، زندگی جمعی و انضباط شدید تشکیلاتی سخن گفتهاند. این فرآیند از یک سو انسجام سازمانی را تقویت کرد، اما از سوی دیگر فاصله سازمان با جامعه بیرون را نیز افزایش داد.
اینجا یک نکته مهم گرامشی آشکار میشود: انسجام درونی با هژمونی بیرونی یکی نیست. حتی یک سازمان بسیار منضبط و منسجم، اگر نتواند تجربه اجتماعی خود را به زبان مشترک جامعه تبدیل کند، ممکن است در درون خود قدرتمند باشد اما در بیرون از مرزهای تشکیلاتی نفوذ محدودی داشته باشد.
این تمایز را نمیتوان درباره مجاهدین یک مسئله فرعی دانست. اتفاقاً هرچه یک سازمان درون خود منسجمتر و بستهتر شود، پرسش از رابطهاش با جامعه بیرون اهمیت بیشتری پیدا میکند. گرامشی قدرت سیاسی را صرفاً در بقای تشکیلات نمیدید؛ مسئله برای او توانایی یک نیرو در ساختن رضایت، زبان مشترک و پیوندهای اجتماعی بود.
گرامشی برای فهم این مسئله مفهوم روشنفکر ارگانیک را مطرح میکند. روشنفکر ارگانیک صرفاً نویسنده یا استاد دانشگاه نیست؛ کسی است که بتواند تجربه یک گروه اجتماعی را به زبان منسجم سیاسی تبدیل کند و میان زندگی واقعی مردم، آگاهی اجتماعی و سازمان سیاسی رابطه برقرار سازد.
مجاهدین از این منظر روشنفکران، نظریهپردازان و دستگاه تبلیغاتی خود را داشتهاند؛ اما پرسش اساسی این است که آیا این دستگاه توانسته است در خارج از ساختار سازمان، برای بخش قابل توجهی از جامعه ایران عقل سلیم تازهای تولید کند یا عمدتاً به بازتولید هویت درونی سازمان پرداخته است.
این تمایز برای فهم وضعیت امروز سازمان اهمیت دارد. مجاهدین خلق در سالهای اخیر تلاش کردهاند تصویر سیاسی خود را بر پایه مفاهیمی مانند جمهوری، انتخابات آزاد، جدایی دین از دولت، آزادی احزاب و مطبوعات، برابری زنان و مردان، حقوق بشر و اقتصاد بازار بازتعریف کنند. برنامه دهمادهای مریم رجوی نیز همین مؤلفهها را دربر میگیرد.
این برنامه را باید بهعنوان موضع رسمی کنونی سازمان شناخت و آن را با تاریخ و عملکرد گذشته سازمان یکسان نکرد. اما در تحلیل سیاسی، برنامه رسمی بهتنهایی کافی نیست. باید دید یک جریان تا چه اندازه میتواند میان برنامه اعلامی، اعتماد اجتماعی، سازمان سیاسی و رفتار واقعی خود پیوند ایجاد کند.
دادههای پیمایشی نیز دستکم نشان میدهند که میان ظرفیت سازمانی مجاهدین و میزان انتخاب اجتماعی آنها فاصله قابل توجهی وجود دارد. در پیمایش گمان در سال ۲۰۲۲، در پرسش فرضی درباره انتخاب حزب سیاسی، مجاهدین حدود ۰٫۶ درصد انتخاب پاسخدهندگان را به خود اختصاص دادند و مریم رجوی در پرسش مربوط به انتخاب رئیسجمهور حدود ۰٫۸ درصد قرار گرفت. این ارقام البته مربوط به یک پیمایش و یک مقطع زمانی مشخصاند و نباید بهعنوان اندازهگیری قطعی و دائمی حمایت اجتماعی تلقی شوند؛ اما برای بررسی شکاف میان سازمانیافتگی و پشتیبانی سنجیدهشده اجتماعی، داده قابل توجهی هستند.
در سالهای اخیر، سازمان همچنین در خارج از ایران ساختار تشکیلاتی خود را حفظ کرده است. اشرف۳ در آلبانی یکی از مهمترین مراکز استقرار اعضای آن بوده است. گزارشهای منتشرشده درباره تعداد اعضای مستقر در این مجموعه، چند هزار نفر را مطرح کردهاند. این ظرفیت سازمانی قابل توجه است؛ اما وجود یک سازمان منسجم در خارج از کشور، بهخودیخود نشان نمیدهد که همان سازمان در داخل ایران از ظرفیت مشابهی برای تولید هژمونی برخوردار است.
این دقیقاً همان جایی است که مفهوم جنگ موقعیت گرامشی اهمیت پیدا میکند. جنگ موقعیت، مبارزه برای تصرف یک ساختمان یا یک نهاد دولتی نیست؛ مبارزهای طولانی برای ساختن جایگاه اجتماعی، زبان سیاسی، اعتماد عمومی و شبکههای اجتماعی است. رسانه، فرهنگ، آموزش، اتحادیهها، انجمنها، خانواده و سایر عرصههای زندگی اجتماعی، میدانهای این نبرد هستند.
مجاهدین در طول دههها توانستهاند سازمان خود را حفظ کنند، اما مسئله هژمونی مستلزم عبور از مرز سازمان است. جامعه باید بتواند بخشی از معنایی را که یک سازمان تولید میکند، مستقل از خود سازمان بازتولید کند.
این تفاوت را میتوان با زنجیرهای روشن توضیح داد:
تجربه اجتماعی → فهم مشترک → ائتلاف اجتماعی → اراده جمعی → سازمان → هژمونی → قدرت سیاسی
مجاهدین در بخش «سازمان» سرمایه قابل توجهی دارند؛ مسئله این است که این سازمان تا چه اندازه توانسته مراحل پیشین و پسین این زنجیره را به یکدیگر متصل کند.
از سوی دیگر، نباید تاریخ مجاهدین را فقط در قالب گذشته منجمد کرد. هر جریان سیاسی حق دارد برنامه خود را تغییر دهد، از گذشته فاصله بگیرد و برای آینده زبان تازهای بسازد. بنابراین ارزیابی امروز مجاهدین باید هم برنامه کنونی آنها را ببیند و هم تجربه تاریخی، رفتار سیاسی و رابطه آنها با جامعه را در نظر بگیرد.
اما همینجا یک دشواری جدی وجود دارد: تغییر زبان سیاسی با تغییر رابطه اجتماعی یکی نیست. یک سازمان میتواند واژگان خود را تغییر دهد، برنامه جدید ارائه کند و از مفاهیم دموکراسی و حقوق بشر سخن بگوید؛ اما هژمونی زمانی شکل میگیرد که جامعه این تحول را باور کند و آن را در تجربه سیاسی خود قابل اعتماد بیابد. فاصله میان «اعلام تغییر» و «تولید اعتماد» همان فاصلهای است که در مورد مجاهدین نمیتوان نادیده گرفت.
در نهایت، مسئله مجاهدین خلق از نگاه گرامشی یک پرسش روشن است: آیا سازمانیافتگی میتواند به هژمونی اجتماعی تبدیل شود؟
پاسخ به این پرسش با تعداد اعضا، حجم رسانهها، قدمت تشکیلات یا استمرار رهبری به دست نمیآید. هژمونی زمانی شکل میگیرد که یک جریان بتواند میان تجربههای متنوع اجتماعی، زبان سیاسی مشترک ایجاد کند؛ گروههای مختلف را به ائتلاف بکشاند؛ اعتماد اجتماعی تولید کند و سازمان خود را به بخشی از یک اراده جمعی بزرگتر تبدیل کند.
مجاهدین خلق نمونه مهمی از این واقعیتاند که یک سازمان میتواند بسیار منسجم، منضبط و ماندگار باشد، اما همچنان با هژمونی اجتماعی فاصله داشته باشد.
و شاید دقیقترین پرسش درباره آینده این جریان همین باشد: آیا میتواند از هویت سازمانی به زبان مشترک اجتماعی عبور کند و از آن زبان، ائتلاف و سازمانی بسازد که جامعه بیرون از تشکیلات نیز خود را در آن بازشناسد؟
با توجه به ساختار تاریخی، تجربه تشکیلاتی، مسیر ایدئولوژیک و رابطه طولانیمدت این سازمان با جامعه ایران، شواهد موجود برای چنین تحول گرامشی امید چندانی ایجاد نمیکند. مسئله فقط این نیست که مجاهدین هنوز نتوانستهاند هژمونی اجتماعی بسازند؛ دشواری عمیقتر این است که بخش مهمی از همان سازوکارهای تشکیلاتی و تاریخی که بقای سازمان را ممکن کردهاند، با الزامات هژمونی گرامشی ــ یعنی گشودگی اجتماعی، تولید اعتماد، پذیرش تکثر و توان ساختن یک «ما»ی فراتر از سازمان ــ در تنش قرار دارند.
از این منظر، مجاهدین خلق بیش از آنکه نمونه موفق تبدیل سازمان به هژمونی باشند، نمونهای آموزنده از دشواری این تبدیلاند.
سازمان توانسته است بماند؛ اما ماندگاری سازمان، بهتنهایی نشانه آن نیست که بتواند به یک نیروی هژمونیک در جامعه ایران تبدیل شود.
برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 1 اکتبر 2026

