محمد عثمانی – خوانش انتقادی یک مقاله
مقاله تازه محمد آیتاللهی طباطبایی با عنوان «چرا ایران تشدید تنش میکند: استراتژی تهران برای بیرون راندن آمریکا از خاورمیانه»(1) که در نشریهء «فارین افیرز»(2) منتشر شده، یکی از تحلیلهای اخیر دربارهء منطق رفتار رژيم اسلامی در مواجهه با ایالات متحده و اسرائیل است. اهمیت مقاله تنها در آن نیست که توضیح میدهد چرا تهران به سمت تشدید تنش حرکت میکند؛ اهمیت اصلی آن در این است که تلاش میکند از ورای مجموعهای از حملات، پاسخها و اقدامات نظامی، یک «منطق راهبردی» را در رفتار رژيم اسلامی بازسازی کند.
فرض اصلی طباطبایی این است که رفتار تشدید کنندهء رژيم اسلامی را نباید صرفاً واکنشی، ایدئولوژیک یا حاصل محاسبهء اشتباه دانست. از نگاه او، تهران به تدریج به این نتیجه رسیده است که امنیت خود را نه از طریق سازش با واشنگتن، بلکه از طریق افزایش هزینه حضور آمریکا در خاورمیانه میتواند تأمین کند. در این منطق، تشدید تنش نه یک انحراف از راهبرد، بلکه خودِ راهبرد است.
اما درست در همین نقطه، یک پرسش بنیادیتر پدیدار میشود: آیا آنچه ما «راهبرد ایران» مینامیم، واقعاً راهبرد یکپارچه رژيم اسلامی است یا محصول دورهای خاص از رهبری، توازن نهادی و ساختار تصمیمگیری درون نظام؟
این پرسش، مقاله طباطبایی را از یک تحلیل ژئوپلیتیکی به مسئلهای درباره حکومتاندیشی رژيم اسلامی تبدیل میکند.
۱. چرا ایران تنش جنگی را تشدید میکند؟
از نظر طباطبایی، پرسش اساسی این نیست که آیا ایران تنش را تشدید خواهد کرد یا نه؛ پرسش این است که چرا تشدید تنش از منظر رهبران رژيم اسلامی عقلانی به نظر میرسد؟
پاسخ او را میتوان در چند گزاره اساسی خلاصه کرد:
نخست، تهران حضور نظامی و سیاسی آمریکا در خاورمیانه را تهدیدی بنیادی برای امنیت و بقای خود میداند. بنابراین هدف نهایی لزوماً نابودی آمریکا یا حتی شکست مستقیم نظامی آن نیست؛ بلکه هدف، افزایش هزینه حضور آمریکا به اندازهای است که واشنگتن در نهایت به این نتیجه برسد که ادامه حضور در منطقه ارزش هزینههای آن را ندارد.
دوم، ایران در برابر برتری متعارف آمریکا، به جنگ نامتقارن متوسل شده است. موشکها، پهپادها، نیروهای همپیمان، فشار بر زیرساختهای انرژی، تهدید کشتیرانی و استفاده از جغرافیای منطقهای، ابزارهایی هستند که به تهران اجازه میدهند با منابعی بسیار کمتر از آمریکا، هزینههایی قابل توجه بر آن تحمیل کند.
سوم، طباطبایی معتقد است که جنگ ۲۰۲۶ نقطه عطفی در محاسبه راهبردی تهران بوده است. از نگاه نخبگان رژيم اسلامی، حمله مستقیم آمریکا و اسرائیل دیگر صرفاً تلاشی برای محدود کردن برنامه هستهای یا توان موشکی ایران تلقی نمیشود؛ بلکه به عنوان نشانهای از تهدید موجودیتی علیه خود نظام فهم شده است. به همین دلیل، رهبران ایران به این نتیجه رسیدهاند که صرفاً دفاع کردن کافی نیست و باید هزینه حمله بعدی را برای دشمن افزایش داد.
از همین جا، طباطبایی از شکلگیری استراتژی سخن میگوید که میتوان آن را «تشدید مستمر»(3) نامید.
۲. از بازدارندگی تا فرسایش
در این چارچوب، ایران الزاماً به دنبال پیروزی کلاسیک در جنگ نیست. هدف میتواند چیزی متفاوت باشد: فرسوده کردن اراده سیاسی دشمن.
ایران نمیتواند با آمریکا در سطح قدرت هوایی، دریایی، اطلاعاتی و فناوری نظامی رقابت متعارف کند. بنابراین تلاش میکند معادله دیگری ایجاد کند:
هزینه محدود برای ایران → هزینه نامتناسب برای آمریکا
اگر واشنگتن مجبور شود برای حفاظت از پایگاهها، متحدان، خطوط انرژی و مسیرهای کشتیرانی، منابع نظامی و سیاسی فزایندهای صرف کند، ممکن است در نهایت به این نتیجه برسد که حضور منطقهای خود را کاهش دهد. در این معنا، جمله کلیدی قابل استخراج از مقاله طباطبایی چنین است؛ ایران الزاماً نمیخواهد آمریکا را شکست دهد؛ میخواهد ماندن آمریکا در خاورمیانه را به انتخابی پرهزینه تبدیل کند.این تفاوت، از نظر نظری بسیار مهم است.
در چنین وضعیتی، حملات پراکنده را نباید الزاماً مجموعهای از حوادث منفرد دانست. آنها ممکن است اجزای یک راهبرد فرسایشی باشند؛ راهبردی که در آن پیروزی نه در تصرف سرزمین دشمن، بلکه در تغییر محاسبه سیاسی او تعریف میشود.
۳. اما مشکل تحلیل طباطبایی کجاست؟
نقطه قوت تحلیل طباطبایی در بازسازی عقلانیت راهبردی تهران، همزمان میتواند نقطه ضعف آن نیز باشد. او تا حد زیادی رژيم اسلامی را همچون یک بازیگر راهبردی واحد بازسازی میکند؛ بازیگری که تهدید را ادراک میکند، هزینه و فایده را میسنجد، راهبردی را انتخاب میکند و سپس نهادهای مختلف آن را اجرا میکنند.
اما رژيم اسلامی دقیقاً چنین بازیگری نیست. رژيم اسلامی یک دولت متمرکز ساده نیست؛ بلکه مجموعهای از نهادهای رسمی، نظامی، امنیتی، اقتصادی، روحانی و ایدئولوژیک است که در کنار همکاری، با یکدیگر رقابت نیز میکنند. رهبری، سپاه، ارتش، شورای عالی امنیت ملی، وزارت خارجه، نهادهای اطلاعاتی، دولت، مجلس و شبکههای اقتصادی ـ نظامی الزاماً از یک منطق واحد پیروی نمیکنند.
از این رو باید میان سه سطح تمایز گذاشت: راهبرد کلان → محاسبات نهادی → واکنشهای مقطعی.
گاهی چیزی که از بیرون یک «راهبرد واحد» به نظر میرسد، در واقع محصول برهمکنش و رقابت همین مراکز مختلف است.
بنابراین پرسش مهمتر این نیست که: «استراتژی ایران چیست؟» بلکه باید پرسید: «چه کسی در ایران استراتژی را تعیین میکند، چگونه این استراتژی تولید میشود و چه نهادی توان تحمیل آن به سایر مراکز قدرت را دارد؟»
۴. مسئله اصلی: رهبر یا نظام؟
اینجا بحث به نقطهای میرسد که در تحلیل طباطبایی ظرفیت بیشتری برای پژوهش وجود دارد.
اگر فرض کنیم راهبردی که او توصیف میکند تا حد زیادی محصول دوران رهبری آیتالله علی خامنهای بوده است، آنگاه با یک پرسش اساسی مواجه میشویم: «آیا این راهبرد متعلق به «رژيم اسلامی» است یا متعلق به «رژيم اسلامی در دوره خامنهای»؟
این تمایز بسیار مهم است. زیرا ممکن است یک نظام سیاسی در طول زمان، بیش از آنکه دارای یک «راهبرد دائمی» باشد، دارای راهبردهای دورهای باشد که به ساختار رهبری، ترکیب نخبگان و توازن نهادی وابستهاند. در این صورت، مرگ یا حذف رهبر فقط تغییر یک فرد نیست؛ بلکه میتواند به معنای تغییر در مرکز ثقل تولید تصمیم سیاسی باشد.
در سناریویی که طباطبایی توصیف میکند، حمله ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ و کشتهشدن رهبر دوم رژيم اسلامی، ساختار سیاسی ایران را وارد مرحلهای جدید کرده است. او توضیح میدهد که حکومت از پیش برای امکان حذف رهبران ارشد آماده شده بود و طی ماههای قبل، بخشی از ساختار سیاسی و نظامی را غیرمتمرکز کرده بود تا فرمانداران و فرماندهان بتوانند بدون دستور مستقیم رأس نظام عمل کنند.
اما این آمادگی برای بقای سازمانی الزاماً به معنای آمادگی برای تولید یک راهبرد سیاسی منسجم پس از فقدان رهبر نیست. و این دقیقاً همان شکافی است که باید مورد توجه قرار گیرد.
۵. از «تابآوری نظام» به «بحران راهبرد»
رژيم اسلامی در چهار دهه گذشته نشان داده است که از ظرفیت بالایی برای بقا برخوردار است. جنگ ایران و عراق، ترور رهبران، تحریم، بحرانهای اجتماعی، اعتراضات گسترده و فشارهای خارجی نتوانستهاند به آسانی ساختار آن را فروبپاشند. اما تابآوری با عقلانیت راهبردی یکی نیست.
یک نظام ممکن است بسیار تابآور باشد اما در تصمیمگیری راهبردی دچار آشفتگی شود.
این تمایز اهمیت زیادی دارد. تابآوری یعنی: نظام بتواند از ضربه جان سالم به در ببرد.
اما عقلانیت راهبردی یعنی: نظام بتواند پس از ضربه، درباره مسیر آینده تصمیمی منسجم، مشروع و قابل اجرا تولید کند.
ممکن است رژيم اسلامی در اولی موفق باشد اما در دومی با بحران مواجه شود. از این منظر، مسئله امروز ایران را نباید فقط «بحران بقا» نامید؛ بلکه باید احتمال بحران تولید راهبرد را نیز بررسی کرد.
۶. از حکومتاندیشی به «حکومت هیئتی»
در ساختارهای سیاسی دارای مرکز ثقل قدرتمند، بحران میتواند موجب تمرکز بیشتر تصمیمگیری شود. اما اگر مرکز ثقل تضعیف شود، همان بحران ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد و موجب تکثر مراکز تصمیمساز شود. در این وضعیت، نظام دیگر با یک عقل سیاسی واحد مواجه نیست؛ بلکه با مجموعهای از عقلانیتهای نهادی روبهرو میشود.
- سپاه ممکن است مسئله را از منظر امنیت نظامی ببیند.
- وزارت خارجه از منظر امکان مذاکره.
- نهادهای اقتصادی از منظر هزینه تحریم و جنگ.
- نهادهای امنیتی از منظر کنترل داخلی.
- رهبری جدید از منظر تثبیت مشروعیت.
- و نیروهای ایدئولوژیک از منظر حفظ روایت انقلاب و مقاومت.
اگر این عقلانیتها نتوانند در یک مرکز تصمیمگیری واحد ترکیب شوند، چیزی پدیدار میشود که میتوان موقتاً آن را «حکومت هیئتی» نامید. حکومت هیئتی لزوماً به معنای فقدان حکومت نیست. برعکس؛ ممکن است دستگاههای حکومتی همچنان بسیار فعال باشند، اما مرکز تولید تصمیم راهبردی واحد تضعیف شده باشد. در چنین شرایطی، سیاست خارجی ممکن است نه محصول یک استراتژی جامع، بلکه حاصل مذاکره، رقابت، فشار و موازنه میان گروههای درون ساختار قدرت باشد.
۷. آیا «راهبرد طباطبایی» پس از رهبر دوم همچنان معتبر است؟
این شاید بنیادیترین پرسشی باشد که میتوان بر مقاله طباطبایی وارد کرد. اگر راهبرد «بیرون راندن آمریکا از خاورمیانه» محصول تجربه، جهانبینی و محاسبات نسل اول و دوم رهبران رژيم اسلامی باشد، آیا رهبران جدید همان برداشت را خواهند داشت؟
ممکن است پاسخ مثبت باشد. اما این امر نیازمند اثبات است، نه فرض.رهبر جدید ممکن است برای تثبیت خود به ادامه سیاست تقابل نیاز داشته باشد، اما در عین حال ممکن است به دلیل ضعف اقتصادی، کاهش ظرفیت منطقهای یا تغییر توازن داخلی، به سمت نوعی مذاکره تاکتیکی حرکت کند.
از سوی دیگر، سپاه ممکن است ادامه تقابل را برای حفظ موقعیت امنیتی و نهادی خود ضروری بداند، در حالی که بخشی از دستگاه دیپلماسی ممکن است راه خروج از جنگ را در توافق محدود جستوجو کند. بنابراین نباید از یک تحول تاریخی چنین نتیجه گرفت که:«ایران تصمیم گرفته است با آمریکا بجنگد.»
پرسش دقیقتر این است: «کدام ائتلاف نهادی در ایران توانسته است تعریف خود از امنیت، تهدید و بقا را به تعریف مسلط نظام تبدیل کند؟» این پرسش، از نظر تحلیلی بسیار قویتر است.
۸. از «عقلانیت نظام» به «عقلانیت بقا»
یکی از مفاهیم کلیدی برای فهم این وضعیت، تمایز میان عقلانیت نظام و عقلانیت بقا است.
در عقلانیت نظام، تصمیمگیرندگان میپرسند: چه سیاستی بیشترین منفعت بلندمدت را برای کشور و نظام ایجاد میکند؟ اما در عقلانیت بقا، پرسش تغییر میکند: چه اقدامی اکنون مانع فروپاشی یا شکست ما میشود؟
این دو همیشه یکی نیستند. ممکن است تشدید تنش در کوتاهمدت برای بقای یک رژیم مفید باشد، اما در بلندمدت هزینههای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن را افزایش دهد. از این رو، آنچه طباطبایی به عنوان «راهبرد تشدید» تحلیل میکند، میتواند از زاویه دیگری استراتژی بقای رژیم نیز تلقی شود.
این تفاوت ظریف اما بسیار مهم است؛ زیرا اگر هدف اصلی بیرون راندن آمریکا باشد، رفتار ایران یک استراتژی ژئوپلیتیکی تهاجمی است. اما اگر هدف اصلی حفظ ساختار سیاسی در برابر تهدید خارجی باشد، همان رفتار را میتوان استراتژی امنیت رژیم دانست. این دو تفسیر نتایج کاملاً متفاوتی برای فهم آینده ایران دارند.
۹. جنگ خارجی و انسجام داخلی
یک مسئله دیگر نیز نباید نادیده گرفته شود. رژيم اسلامی از آغاز تأسیس خود تجربهای طولانی از تبدیل تهدید خارجی به سازوکار انسجام داخلی داشته است. جنگ ایران و عراق نه تنها یک جنگ خارجی بود؛ بلکه در شکلگیری دولت امنیتی و نظم انقلابی نیز نقش داشت. در چنین چارچوبی، دشمن خارجی میتواند چند کارکرد همزمان داشته باشد: تهدید خارجی → بسیج امنیتی → تعلیق منازعات داخلی → تمرکز قدرت → بازتولید مشروعیت
اما این منطق یک نقطه ضعف بنیادی دارد: اگر تهدید خارجی بیش از اندازه طولانی شود، ممکن است نتیجه معکوس دهد. یعنی: جنگ → فشار اقتصادی → فرسایش اجتماعی → افزایش نارضایتی → بحران مشروعیت
بنابراین جنگ هم میتواند ابزار انسجام باشد و هم عامل فرسایش. این دوگانگی یکی از مهمترین تناقضهای استراتژی رژيم اسلامی است.
۱۰. مسئلهای که طباطبایی کمتر به آن میپردازد: جامعه ایران
تحلیل استراتژیک زمانی کامل میشود که جامعه نیز وارد معادله شود. طباطبایی به درستی به این نکته اشاره میکند که رهبران رژيم اسلامی تصور میکنند جامعه ایران در شرایط جنگی اخیر بیش از گذشته با نظام همراه شده است و تهدید خارجی ادعاهای آنان درباره نیت آمریکا را معتبرتر کرده است. اما این برداشت، خود یک فرض سیاسی است و نه یک واقعیت اثباتشده.
جامعه ایران را نمیتوان یک واحد سیاسی یکپارچه فرض کرد. ممکن است بخشی از جامعه در برابر حمله خارجی به صورت ملیگرایانه از ایران دفاع کند، بدون آنکه از رژيم اسلامی دفاع کند. این دو را باید از یکدیگر جدا کرد: دفاع از ایران ≠ دفاع از رژيم اسلامی. و همین تمایز ممکن است در آینده تعیینکننده باشد.
۱۱. مسئله اصلی آینده: چه کسی «ایران» را تعریف میکند؟
از این منظر، بحران کنونی تنها بحران سیاست خارجی رژيم اسلامی نیست. بحران عمیقتر، بحران تعریف ایران است.
آیا ایران یک دولت ـ ملت است که امنیت و منافع ملی آن باید معیار تصمیمگیری باشد؟ یا رژيم اسلامی یک نظام انقلابی است که امنیت خود را در استمرار یک پروژه ایدئولوژیک منطقهای میبیند؟ این دو برداشت از «ایران» میتوانند به دو سیاست خارجی کاملاً متفاوت منجر شوند. در اولی، مذاکره، کاهش تنش و عادیسازی میتواند ابزارهای عقلانی باشند. در دومی، عقبنشینی ممکن است نه یک انتخاب عقلانی، بلکه تهدیدی برای هویت و بقای نظام تلقی شود.
از اینجا، سیاست خارجی رژيم اسلامی را نمیتوان صرفاً با نظریه روابط بینالملل توضیح داد؛ باید آن را در چارچوب حکومتاندیشی و تصور نظام از خویشتن نیز مطالعه کرد.
۱۲. جمعبندی: آیا رژيم اسلامی هنوز یک «بازیگر راهبردی واحد» است؟
مقاله طباطبایی یک هشدار مهم برای واشنگتن دارد: اشتباه است اگر تصور کنیم فشار نظامی لزوماً ایران را به عقبنشینی وادار میکند.
اما برای فهم آینده رژيم اسلامی، هشدار دیگری نیز باید به این تحلیل افزوده شود:
اشتباه است اگر تصور کنیم آنچه «راهبرد ایران» نامیده میشود، الزاماً محصول یک مرکز تصمیمگیری واحد و پایدار است.
ممکن است رژيم اسلامی در دورهای از تاریخ خود دارای یک مرکز قدرتمند برای تولید راهبرد بوده باشد؛ اما پس از حذف رهبر دوم، مسئله فقط جانشینی یک فرد نیست. مسئله این است که آیا مرکز تولید عقلانیت راهبردی نظام نیز بازتولید شده است یا خیر.
اگر بازتولید شده باشد، آنگاه میتوان انتظار داشت که سیاست تشدید، بازدارندگی تهاجمی و تلاش برای افزایش هزینه حضور آمریکا ادامه پیدا کند. اما اگر مرکز تصمیمگیری دچار چندپارگی شده باشد، رفتار رژيم اسلامی میتواند بیش از آنکه تابع یک استراتژی واحد باشد، حاصل رقابت میان نهادها، منافع، روایتها و محاسبات متفاوت باشد.
در چنین شرایطی، خطر اصلی حتی ممکن است بیعقلانیتی استراتژیک نباشد؛ بلکه چیزی پیچیدهتر باشد: عقلانیتهای متعدد و متعارضی که هر یک در سطح خود منطقیاند، اما حاصل جمع آنها میتواند برای کل نظام و جامعه غیرعقلانی باشد.
این همان نقطهای است که تحلیل رژيم اسلامی از «استراتژی ایران» باید به تحلیل «ساختار تولید استراتژی در ایران» تبدیل شود. شاید مهمترین پرسش امروز نه این باشد که: «ایران با آمریکا چه خواهد کرد؟» بلکه این باشد: «چه کسی در رژيم اسلامی امروز حق و توان تعریفِ تهدید، امنیت، منافع ملی و بقای نظام را دارد؟» پاسخ به این پرسش، بیش از آنکه آینده یک جنگ را توضیح دهد، میتواند آینده خودِ رژيم اسلامی را توضیح دهد.
Why Iran Escalates: Tehran’s Strategy to Drive America Out of the Middle EastForeign Affairspersistent escalation
برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 6 اکتبر 2026

