از «طلوع» تا امروز؛ یک سال و یک عمر نوشتن

آرشاک شجاعی
یک سال از آغاز همکاری هفتگی من با نشریهٔ «جنبش سکولار دموکراسی ایران» می‌گذرد. حالا که به عنوان یادداشت‌ها نگاه می‌کنم، پشت هرکدام خاطره‌ای هست و پرسشی مشترک: «هفتهٔ بعد چه بنویسم؟» پرسشی که ظاهراً خیال بازنشستگی ندارد؛ حتی حالا که خودم به بازنشستگی نزدیک می‌شوم!

قصهٔ من و کلمه، البته قدیمی‌تر از این یک سال است. نوشتن را از روزنامه‌دیواری «طلوع» در دبیرستان ابومسلم آغاز کردم. نشان hش را هم خودم کشیده بودم: خورشیدی که از میان دو کوه خاکستری سر برمی‌آورد و بالای روزنامه، کنار نام «طلوع»، می‌نشست. سهم من از خوش‌خطی چندان نبود، اما برای روزنامه‌مان هم نام داشتیم و هم نشان؛ تحریریه‌ای کوچک با آرزوهایی بزرگ! آن روزها نمی‌دانستم سال‌ها بعد، هنوز به آن خورشید فکر خواهم کرد؛ به شوق نوجوانی که می‌خواست چیزی بنویسد و روی دیوار مدرسه، پیش چشم دیگران بگذارد.کتاب‌خوانی را از قفسهٔ کوچک کتابخانهٔ پدرم؛ قفسه‌ای که کتاب‌هایش کم بود، اما پنجره‌های زیادی به رویم باز کرد. بعدها به کتابخانهٔ بزرگ‌تر برادرم رسیدم؛ برادری کشتی‌گیر، از لوطی‌های محله، با بازوانی آهنین و سینه‌ای چون صخره. در تصور نوجوانانهٔ من، آن هیکل بیشتر به بلندکردن حریف می‌آمد تا ورق‌زدن کتاب؛ اما کافی بود فرصتی پیدا کند تا سرش میان صفحه‌ها باشد. او بی‌آنکه درسی بدهد، یادم داد از روی جلد آدم‌ها دربارهٔ محتوایشان قضاوت نکنم.

در کلاس نهم، موضوع انشایی دربارهٔ “روشن‌دلان “ داشتیم. معلم ادبیاتمان، آقای آصفی، به نوشته‌ها گوش می‌داد. وقتی انشایم را تا آخر خواندم و سر بلند کردم، اشک را در چشمانش دیدم. خود انشا از خاطرم رفته، اما آن نگاه مانده است. شاید نخستین بار همان‌جا فهمیدم کلمات می‌توانند از دفتر مشق بیرون بیایند و جایی در دل دیگری بنشینند.

بااین‌همه، رابطهٔ من با نوشتن یک گرفتاری اساسی داشت: دست‌خطم. بد بود و با وفاداری مثال‌زدنی، بد مانده است! البته انصاف حکم می‌کند اعتراف کنم چندان مشق ننوشتم. هیکل درشتی داشتم و معمولاً مبصر کلاس بودم. بعضی همکلاسی‌ها مشق‌هایم را می‌نوشتند تا نامشان را به دفتر ندهم. به زبان امروزی، تکالیفم را برون‌سپاری می‌کردم؛ منتها قراردادها چندان داوطلبانه نبود! آن‌ها مشق نوشتند و خطشان بهتر شد؛ من مبصر ماندم و خطم همان‌جا درجا زد.

پس از دبیرستان، بدخطی و زحمت روی کاغذ آوردن کلمات، از شوق نوشتنم کاست. به شعر رو آوردم و سروده‌هایم را جمع می‌کردم؛ تا دیداری در مونترال، مسیر دیگری پیش پایم گذاشت.

نعمت میرزازاده (م. آزرم) شاعر و نویسنده برای سخنرانی آمده بود. پس از برنامه، به زحمت خودم را به او رساندم و یکی از شعرهایی را که بسیار دوست داشتم، نشانش دادم؛ شعری دربارهٔ تاریکی شب و سه چوب‌کبریت برای دیدن چهره و چشم‌های محبوب. خواند، نگاهی به من انداخت و پاسخی داد که مضمونش هنوز در خاطرم هست: حتی اگر خوب شعر بگویی و شاعر هم بشوی، سرانجام می‌شوی مثل من که برای چنین سفری باید عده‌ای کمک کنند. برو درس بخوان؛ شاید در آن راه موفق‌تر باشی.

من برای گرفتن چراغ سبز رفته بودم، اما ظاهراً چراغ راهنمای مسیر دیگری نصیبم شد! شنیدن آن حرف‌ها آسان نبود؛ بااین‌حال، نصیحتش را جدی گرفتم و بیشتر به درس و کار پرداختم. نمی‌دانم اگر آن روز تشویقم کرده بود، چه می‌شد. زندگی نسخهٔ دوم ندارد که نتیجه‌ها را با هم مقایسه کنیم.

کتاب‌خوانی اما ماند؛ همراه با یادداشت‌هایی پراکنده از روزگار و آنچه می‌آموختم. بعدها در سفرها، دربارهٔ شهرها و دیدنی‌ها مطالعه می‌کردم و حاصل دیده‌ها و خوانده‌هایم را در شبکه‌های اجتماعی می‌نوشتم. توجه خوانندگان، دوباره دلگرمم کرد.

رایانه و تلفن همراه هم سرانجام میان من و دست‌خطم آتش‌بس برقرار کردند. دیگر کسی برای خواندن نوشته‌هایم به رمزگشایی نیاز نداشت. خاطرات تبعیدم را می‌نوشتم و بخش‌بخش برای ویرایش نزد روزنامه‌نگاری در ایران می‌فرستادم. هزینه‌اش را با میل می‌پرداختم؛ می‌خواستم آنچه بر من گذشته بود، خواندنی و روشن روایت شود. گاهی نیز نوشته‌ای برای همین نشریه یا هفته‌نامه‌های محلی تورنتو می‌فرستادم و منتشر می‌شد.

پس از مطلبی دربارهٔ زنده یاد مهدی امین و چند نوشتهٔ دنباله‌دار، ایمیلی از دکتر اسماعیل نوری‌علا رسید: حالا که این‌همه به نوشتن علاقه دارم، چرا هر هفته یادداشتی برای نشریه نفرستم؟

خوشحال شدم و ترسیدم. میان نوشتن به میل خود و تعهد هفتگی، فاصله‌ای هست که فقط با پذیرفتنش معلوم می‌شود. نوشتم این نخستین تجربهٔ من است و اگر کم آوردم، باید کمکم کنند. پاسخشان اطمینان‌بخش بود؛ می‌گفتند می‌توانم. من هم با تکیه بر اعتماد ایشان و کمی لرزش زانو، پذیرفتم.

چند هفتهٔ نخست، بیشتر دربارهٔ خاطرات تبعید نوشتم. سپس یادآوری کردند که نشریه به مسائل سیاسی و عمدهٔ اجتماعی ایران می‌پردازد و باید دامنهٔ موضوعاتم را گسترش دهم. پذیرفتم، اما حالا دیگر سؤال «چه بنویسم؟» از یک نگرانی کوچک به مسئلهٔ اصلی هفته تبدیل شده بود.

صبحی در راه محل کار، رادیو از هوا و شرایط محیط‌زیستی می‌گفت. با خودم گفتم: همین است! تمام روز به موضوع فکر کردم و شب، پس از مطالعه و جست‌وجو، «چرا آلودگی هوا، بحرانی زیست‌محیطی نیست؟» را نوشتم. بازخوردها دلگرم‌کننده بود؛ ولی آسودگی‌ام چندان دوام نیاورد. هفتهٔ بعد، با سررسید تازه‌اش، پشت در ایستاده بود!

حتی به کناره‌گیری فکر کردم. همان روزها دوستی قدیمی از ایران تماس گرفت و از فرزندانش گلایه کرد؛ نسلی که نه قواعد او را می‌پذیرفت و نه به محدودیت‌های حکومت تن می‌داد. بیشتر پرسیدم و گوش دادم. از دل همان گفت‌وگو و مطالعهٔ پس از آن، «نسلی که قواعد قدیم را به رسمیت نمی‌شناسد» شکل گرفت. دوستم برای درد دل زنگ زده بود؛ بی‌خبر از آنکه مرا از استعفا نجات داده است!

کم‌کم یاد گرفتم موضوع‌ها در زندگی روزمره حضور دارند؛ در خبری کوتاه، گلایه‌ای دوستانه یا پرسشی بی‌پاسخ. باید چشم و گوش باز داشت و پیش از نوشتن، برای فهمیدن وقت گذاشت.

این یک سال، البته فقط با دغدغهٔ موضوع و موعد انتشار نگذشت. در ماه‌های نخست همکاری، دو بار در فاصلهٔ دو ماه سکتهٔ قلبی کردم. روزهای درمان و نگرانی برای سلامتی نیز لابه‌لای روزهای کار و نوشتن جا گرفتند. حالا پشت بعضی از آن عنوان‌ها، روزهایی را می‌بینم که آسان نگذشتند. نوشتن در میان همین فرازونشیب‌ها ادامه یافت؛ با زندگی‌ای که برای مرتب‌شدن جمله‌های من صبر نمی‌کرد.

در همین دوره، شرکت محل کارم آموزش‌هایی دربارهٔ هوش مصنوعی برگزار کرد. آشنایی با این ابزار، ویرایش و پیراستن نوشته‌ها را آسان‌تر کرد و به جمله‌هایم سر‌وسامان بیشتری داد. این بار، برخلاف دوران مبصری، کسی زیر تهدید رفتن نامش به دفتر، تکالیفم را انجام نمی‌داد! البته مسئولیت هرچه با نام من منتشر می‌شود، همچنان با خود من است؛ از درستی اطلاعات تا داوری‌ها و انتخاب کلمات.

حاصل این مسیر، بیش از پنجاه یادداشت برای نشریه و نوشته‌هایی دیگر در شبکه‌های اجتماعی بوده است؛ بعضی با نزدیک به سیصد هزار بازدید. این توجه برایم ارزشمند است، اما هنوز چشم‌های آن معلم ادبیات را فراموش نکرده‌ام. آن روز نه شمارنده‌ای بود و نه دکمهٔ پسندیدن؛ فقط نگاهی بود که به نوجوانی فهماند نوشته‌اش شنیده شده است.

از دکتر نوری‌علا برای اعتماد و راهنمایی‌شان، و از خوانندگانی که خواندند، نقد کردند و همراه ماندند، سپاسگزارم. پیشنهادهای دیگر همکاری را هم به روزهای بازنشستگی سپرده‌ام؛ روزهایی که امیدوارم فرصت بیشتری برای خواندن و نوشتن داشته باشم، هرچند گویا دفتر و قلم، زودتر از خودم برای آن روزها برنامه ریخته‌اند.

از «طلوع» روی دیوار دبیرستان تا «یادداشت‌های آرشاک»، سال‌های بسیاری گذشته است. هنوز می‌خوانم، هنوز یاد می‌گیرم و هنوز گاهی مقابل صفحهٔ خالی درمانده می‌شوم. اما دیگر به‌سادگی از آن فاصله نمی‌گیرم.

دست‌خطم بهتر نشده است؛ خوشبختانه، دیگر تعیین نمی‌کند که بنویسم یا نه.

تا یاداشتی دیگر

برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 26 اکتبر 2026

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا