حمید آصفی
مسعود نیلی اقتصاددان: «ایران ۶۵ میلیون نفر نیروی کار دارد که ۴۰ میلیون نفرشان هیچ مشارکتی در کار و اقتصاد ندارند و فقط حدود ۲۵ میلیون نفر در این چرخه هستند».
فاجعه اقتصادی دقیقاً همین است. این عدد، اگرچه نیازمند دقت در تعریف «جمعیت در سن کار»، «جمعیت فعال» و «شاغلان» است، یک واقعیت ساختاری را بهروشنی برجسته میکند: نرخ مشارکت اقتصادی ایران پایین است و در سال ۱۴۰۴ نیز حدود ۴۰.۶ درصد گزارش شده؛ یعنی بخش بزرگی از جمعیت در سن کار اساساً در بازار کار حضور ندارد.
اما فاجعه فقط این نیست که ۴۰ میلیون نفر کار نمیکنند؛ فاجعه بزرگتر این است که اقتصاد سیاسی رژيم اسلامی نتوانسته میلیونها انسان را به مولد بودن، سرمایهگذاری کردن، مهارت آموختن و ساختن آینده پیوند بزند.
این همان چیزی است که میتوان آن را «اقتصادِ غیبت» نامید: اقتصادی که در آن انسان هست، اما فرصت نیست؛ جوان هست، اما شغل نیست؛ تحصیلکرده هست، اما افق نیست؛ سرمایه هست، اما امنیت سرمایهگذاری نیست.
در چنین ساختاری، نفت به جای آنکه سکوی پرتاب توسعه باشد، به بالشِ تنبلی نهادی تبدیل میشود. درآمدهای نفتی میتوانستند زیرساخت، آموزش، فناوری و اشتغال مولد بسازند؛ اما اقتصاد رانتی، بخش بزرگی از انرژی کشور را به سمت توزیع رانت، امتیاز، انحصار و بقا سوق داده است.
مشکل رژيم اسلامی فقط «تحریم» نیست. تحریم هزینه ایجاد کرده و پژوهشهای اقتصادی نیز آثار آن بر تولید، اشتغال و مشارکت اقتصادی را نشان دادهاند؛ اما مسئله عمیقتر از تحریم است. تحریم میتواند یک اقتصاد را زخمی کند؛ حکمرانی ناکارآمد میتواند آن را از تولیدِ پادتن محروم کند.
اقتصاد ایران گرفتار چیزی است که میتوان نامش را «توسعه ستیزیِ نامتوازن» گذاشت: تهران متورم میشود، حاشیه فرسوده میشود؛ سرمایه به جای صنعت به سوداگری میرود؛ نیروی انسانی به جای بنگاه ایرانی، راهِ فرودگاه را پیدا میکند.
و اینجا سیاست خارجی وارد معادله میشود.
سیاست خارجیِ توسعهگرا باید برای اقتصاد، بازار، سرمایه، فناوری و اتصال به زنجیرههای جهانی تولید امنیت بسازد. کشوری که با جهان رابطه اقتصادی پایدار ندارد، نمیتواند برای میلیونها جوان خود شغل باکیفیت تولید کند. سیاست خارجی اگر نتواند به سیاست صنعتی، تجارت خارجی و سرمایهگذاری خدمت کند، دیر یا زود هزینهاش را در سفره مردم نشان میدهد.
اقتصاد سالم، فقط کارخانه نمیسازد؛ اعتماد میسازد.
رژيم اسلامی اما در چهار دههء گذشته، به جای ساختن «اقتصادِ فرصت»، اقتصادی ساخته که در آن بسیاری از مردم باید برای سهمی کوچک از منابعی محدود بجنگند. نتیجه، همان چیزی است که امروز در آینه آمار میبینیم: جمعیتی عظیم در سن کار، اما اقتصادی کوچکتر از ظرفیت انسانهایش.
این یعنی «فقرِ مشارکت»؛ فقری که فقط در جیب دیده نمیشود، در آینده دیده میشود.
وقتی ۴۰ میلیون نفر از چرخه اقتصاد بیرون میمانند، کشور فقط درآمد از دست نمیدهد؛ زمان از دست میدهد، مهارت از دست میدهد، اعتماد از دست میدهد و نسل از دست میدهد.
و تلختر از همه این است:
کشوری که نتواند برای مردمش کار بسازد، سرانجام مجبور میشود برای جوانانش رؤیا صادر کند؛ و جوانی که رؤیایش را در کشور پیدا نکند، خودش را به اولین مرزِ ممکن میرساند.
این دیگر رکود نیست؛ «فرسایش ملی» است.
و فاجعه اقتصادی، دقیقاً همینجاست:
مردمی که میتوانستند موتور توسعه باشند، به تماشاگران بیکارِ توسعهای تبدیل شدهاند که هرگز آغاز نمیشود.
برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 17 اگوست 2026

