آرشاک شجاعی
رخدادی که این هفته در آلمان اتفاق افتاد، در نگاه نخست، شاید تنها یک حرکت سطحی، هیجانی و کماهمیت به نظر برسد: پرتاب سس گوجه فرنگی به سوی شاهزاده رضا پهلوی.
بسیاری ممکن است آن را در حد یک بیاحترامی ساده، رفتاری تبلیغاتی یا اعتراضی کودکانه ارزیابی کنند و از کنار آن بگذرند. اما گاهی حوادث کوچک، پرسشهای بزرگی را آشکار میکنند؛ پرسشهایی که سالها نادیده گرفته شدهاند.
مسئلهء اصلی خودِ این اقدام نیست. مسئله این است که اگر به جای سس، وسیلهای خطرناک تر در دست مهاجم بود چه؟ اگر این تعرض به آسیبی جدی منجر میشد چه؟ اگر یک لحظه غفلت، ضعف حفاظتی یا سهلانگاری امنیتی، صحنهء سیاست مخالفان رژيم اسلامی را با بحرانی ناگهانی روبهرو میکرد، چه کسی آماده بود مسئولیت را بر عهده بگیرد؟
این پرسش شاید برای برخی ناخوشایند باشد، اما دقیقاً از جنس همان سؤالات ضروری است که جریانهای سیاسی بالغ از طرح آن فرار نمیکنند. سیاست عرصهء احتمالات است، نه آرزوها. هر حرکت سیاسی که تنها بر امید، احساسات و محبوبیت استوار باشد، در نخستین بحران واقعی با تزلزل روبهرو خواهد شد.
واقعیت آن است که بخش مهمی از اپوزیسیون ایران در سالهای اخیر بیش از اندازه بر یک چهره متمرکز شده است. رضا پهلوی برای گروهی نماد عبور از رژیم اسلامی، برای گروهی یادآور نظم پیشین، و برای گروهی تنها چهرهای شناختهشده در سطح جهانی است. این جایگاه را میتوان پذیرفت یا نقد کرد، اما نمیتوان انکار کرد که وزن زیادی از توجه رسانهای و امید بخشی از مخالفان بر محور او شکل گرفته است.
مشکل از همینجا آغاز میشود؛ جایی که یک جریان سیاسی به جای ساختن نهاد، برنامه، کادر و رهبری جمعی، بخواهد همهء سرمایه خود را بر دوش یک فرد قرار دهد. این وضعیت در ظاهر نشانهء قدرت است، اما در باطن میتواند نشانهء صعف هم باشد. زیرا هرگاه تنها یک شخص ستون اصلی یک حرکت شود، آسیبپذیری آن حرکت نیز به همان اندازه افزایش مییابد. در سیاست مدرن، افراد مهماند، اما نهادها ماندگارترند. رهبران میآیند و میروند، اما احزاب، شوراها، اتاقهای فکر، سخنگویان متعدد و مدیران تربیت شده هستند که تداوم مسیر را تضمین میکنند. تجربهء کشورهای مختلف نشان داده است که جریانهایی که برای نبود رهبر خود برنامه نداشتهاند، پس از حذف یا کنار رفتن او دچار چند دستگی، سردرگمی و فروپاشی شدهاند.
حادثه این هفته در آلمان، فارغ از کوچک یا بزرگ بودن اش، یک هشدار نمادین بود. هشدار به همهء کسانی که تصور میکنند محبوبیت یک چهره به تنهایی برای ساختن آینده کافی است. هیچ فردی – حتی پرطرفدارترین شخصیتها – از خطر، بیماری، اشتباه، فرسایش سیاسی یا حذف ناگهانی مصون نیست. سیاست جدی دربارهء «اگر»ها نیز برنامهریزی میکند.
اپوزیسیون ایران اگر خود را آلترناتیو رژیم اسلامی میداند، باید به چند پرسش روشن پاسخ دهد: اگر فردا چهرههای اصلی در صحنه نباشند، چه ساختاری تصمیم میگیرد؟ چه کسانی سخنگوی جریان خواهند بود؟ چه نهادی اختلافات را مدیریت میکند؟ چه برنامهای برای انتقال قدرت و ادارهء دوران گذار وجود دارد؟ و مهمتر از همه، چه کسانی برای نسل بعدی رهبری آماده شدهاند؟
اگر پاسخ این پرسشها مبهم است، مشکل تنها نبود رهبر نیست؛ مشکل نبود ساختار است. جنبشی که با نبود یک فرد متوقف شود هنوز به بلوغ سیاسی نرسیده است. اتکای بیش از حد به اشخاص، هرچند در کوتاه مدت شور و هیجان میآفریند، در بلندمدت میتواند به بنبست منجر شود.
حادثهء آلمان خوشبختانه بدون خسارت پایان یافت، اما با طرح این پرسشی جدی تجربه ای پر بار را فرا روی ما گذاشت: آیا اگر فردا شاهزاده نباشد پروژهء «تغییر» ادامه مییابد یا متوقف میشود؟ اگر پاسخ روشن نیست، وقت آن رسیده که اپوزیسیون و رهبری آن از شخصمحوری عبور کند و به نهادمحوری برسد. آیندهء ایران را نه یک نام، نه یک خاندان و نه یک چهره (که اکنون در رضا پهلوی متجسد است) بلکه ساختارهای پایدار، عقل جمعی و آمادگی برای همهء سناریوها رقم خواهد زد. بی پرده بگویم جنبشی که جانشین ندارد، در روز بحران آینده هم نخواهد داشت.
در پایان، لازم میدانم یادآور شوم که انتخاب شخصی من برای رهبری دوران گذار، شاهزاده رضا پهلوی است. از همین رو، هر آنچه در این نوشتار دربارهء ضرورت آمادگی، ساختارسازی و توجه به رویدادهای پیرامون ایشان مطرح شد، نه از سر مخالفت، بلکه از موضع دلسوزی، احساس مسئولیت و نگرانی نسبت به آینده این مسیر بیان شده است. حمایت واقعی، تنها در ستایش خلاصه نمیشود؛ گاه در طرح پرسشهای ضروری و هشدارهای صادقانه معنا پیدا میکند. یقین دارم این حادثه نه تنها برای ما که برای خود شاهزاده و اعضای «تیم» شان هم زنگ هشداری بموقع است.
برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 27 اوریل 2026

