ایدئولوژی یا منطق بقای قدرت؟ بازخوانی سیاست داخلی و خارجی رژيم اسلامی از زاویه حفظ نظام

حسین عرب
در بررسی سیاست خارجی رژيم اسلامی معمولاً یک فرض تقریباً بدیهی پذیرفته می‌شود: رژيم اسلامی حکومتی ایدئولوژیک است که از آغاز، نابودی اسرائیل و گسترش اسلام سیاسی را از اهداف اساسی خود دانسته است. بر اساس این برداشت، حمایت از حزب‌الله لبنان، حماس، جهاد اسلامی و دیگر نیروهای موسوم به “محور مقاومت” نیز اجزای یک پروژه ایدئولوژیک برای گسترش نفوذ و نهایتاً رویارویی با اسرائیل تلقی می‌شوند.

اما شاید بتوان از زاویه دیگری نیز به همین رفتارها نگاه کرد:

آیا آنچه ایدئولوژی رژيم اسلامی نامیده می‌شود، در عمل بیش از هر چیز در خدمت بقای نظام و حفظ قدرت نبوده است؟

این پرسش به معنای انکار وجود باورهای ایدئولوژیک در میان بنیان‌گذاران یا بخشی از نیروهای رژيم اسلامی نیست. مسئله این است که در لحظه‌ای که میان یک اصل ایدئولوژیک و بقای نظام تعارض ایجاد می‌شود، کدام‌یک کنار گذاشته یا تعدیل می‌شود؟ تجربه رژيم اسلامی در سیاست خارجی و داخلی می‌تواند پاسخ قابل تأملی به این پرسش بدهد.

“خندق‌ها” برای حمله بودند یا برای جلوگیری از حمله؟

یکی از سخنان قابل تأمل در این زمینه، روایتی است که از غلامعلی رشید، فرمانده ارشد نظامی رژيم اسلامی، درباره راهبرد قاسم سلیمانی نقل شده است. در این روایت، نیروهای وابسته یا متحد رژيم اسلامی در منطقه به مجموعه‌ای از “خندق‌ها” در اطراف ایران تشبیه می‌شوند که قرار است مانع رسیدن دشمن به رژيم اسلامی شوند.

در این تعبیر نکته‌ای وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار گرفته است. خندق اساساً مفهومی دفاعی است. کسی خندق نمی‌سازد تا از آنجا کشور دیگری را فتح کند؛ خندق ایجاد می‌شود تا دشمن پیش از رسیدن به مرکز قدرت متوقف یا فرسوده شود. اگر این تعبیر را جدی بگیریم، می‌توان سیاست منطقه‌ای رژيم اسلامی را به شکل دیگری نیز خواند. لبنان، سوریه، عراق، یمن و گروه‌های فلسطینی فقط جبهه‌هایی برای پیشروی به سوی اسرائیل نبودند؛ آنها می‌توانستند کمربندهایی امنیتی باشند که هزینه حمله مستقیم اسرائیل یا آمریکا به رژيم اسلامی را افزایش دهند. به بیان ساده‌تر، منطق راهبرد چنین بود:

اگر جنگ اجتناب‌ناپذیر است، بهتر است در بیروت، دمشق، بغداد، غزه یا نقاط دیگر جریان داشته باشد تا در تهران.

“راه قدس از کربلا می‌گذرد”

نمونه تاریخی دیگری نیز قابل توجه است. در جریان جنگ ایران و عراق و هم‌زمان با درگیری اسرائیل در لبنان، امکان آن وجود داشت که رژيم اسلامی مبارزه مستقیم‌تر با اسرائیل را در اولویت قرار دهد. اما خمینی با عبارت مشهور “راه قدس از کربلا می‌گذرد” عملاً اولویت را به جنگ با عراق و حفظ موقعیت رژيم اسلامی داد. صرف‌نظر از جزئیات روایات مختلف درباره آن مقطع، یک واقعیت قابل توجه است: شعار نابودی اسرائیل وجود داشت، اما هنگامی که حکومت ناچار به تعیین اولویت عملی شد، جنگی را دنبال کرد که مستقیماً با امنیت و بقای خود رژيم اسلامی ارتباط داشت. این تمایز مهم است.

میان اعتقاد ایدئولوژیک، تبلیغات سیاسی و تصمیم عملی حکومت باید تفاوت گذاشت.

ممکن است یک حکومت در سطح گفتمان کاملاً ایدئولوژیک باشد، اما هنگام تصمیم‌گیری درباره خطر واقعی و بقای خود، بسیار مصلحت‌گرایانه رفتار کند.

پس حمایت از حماس و حزب‌الله برای چه بود؟

در برابر این تحلیل بلافاصله پرسشی مطرح می‌شود: اگر رژيم اسلامی قصد آغاز جنگ مستقیم با اسرائیل را نداشت، چرا دهه‌ها برای ایجاد و تقویت نیروهای مسلح در پیرامون اسرائیل هزینه کرد؟ پاسخ را دوباره می‌توان در همان مفهوم “خندق” جست‌وجو کرد.

وجود حزب‌الله در لبنان و حمایت از گروه‌های فلسطینی، اسرائیل را با جبهه‌هایی در نزدیکی مرزهای خودش روبه‌رو می‌کرد. تهران می‌توانست بدون ورود مستقیم به جنگ تمام‌عیار، هزینه امنیتی و نظامی اسرائیل را افزایش دهد و در عین حال برای خود ابزار پاسخ متقابل ایجاد کند.

در چنین الگویی، نیروهای نیابتی فقط وسیله حمله نیستند؛ وسیله بازدارندگی نیز هستند.

پیام ضمنی چنین ساختاری می‌تواند این باشد: اگر به ایران حمله کنید، در چند نقطه دیگر با پاسخ روبه‌رو خواهید شد. بنابراین حمایت رژيم اسلامی از نیروهای منطقه‌ای الزاماً ثابت نمی‌کند که تهران برنامه عملی برای آغاز جنگی با هدف نابودی اسرائیل داشته است. همان شبکه می‌توانسته نقش یک سیستم دفاعی پیشرو برای حفاظت از خود رژيم اسلامی را نیز ایفا کند.

هفتم اکتبر و آشکار شدن محدودیت این راهبرد

حمله حماس در هفتم اکتبر ۲۰۲۳ آزمون بزرگی برای این معماری امنیتی بود. حزب‌الله وارد درگیری شد، اما رژيم اسلامی و متحدانش برای مدتی تلاش کردند دامنه رویارویی را به شکلی مدیریت کنند که به جنگ مستقیم و تمام‌عیار میان ایران و اسرائیل تبدیل نشود. این رفتار با منطق “خندق” سازگار است: نیروهای پیرامونی باید دشمن را درگیر کنند و هزینه ایجاد کنند، بدون آنکه الزاماً مرکز یعنی ایران وارد جنگ شود. اما این راهبرد یک ضعف بنیادی داشت. خندق فقط تا زمانی مؤثر است که دشمن نیز قواعد همان بازی را بپذیرد. وقتی اسرائیل تصمیم گرفت فرماندهان سپاه، ساختارهای حزب‌الله و سپس اهدافی در داخل ایران را مستقیماً مورد حمله قرار دهد، یکی از فرض‌های اصلی این معماری امنیتی زیر سؤال رفت. خندق‌هایی که قرار بود جنگ را از ایران دور نگاه دارند، نتوانستند مانع رسیدن جنگ به مرکز شوند. از این زاویه می‌توان گفت واکنش شدید اسرائیل نه فقط نیروهای منطقه‌ای رژيم اسلامی، بلکه یک نظریه امنیتی چند دهه‌ای را نیز با بحران روبه‌رو کرد.

حجاب؛ آزمون داخلی همان منطق

اگر این تحلیل فقط درباره سیاست خارجی صدق می‌کرد، هنوز می‌شد آن را صرفاً یک راهبرد امنیتی دانست. اما رفتار رژيم اسلامی در داخل کشور نیز نشانه‌های مشابهی دارد.

یکی از روشن‌ترین نمونه‌ها مسئله حجاب است. برای چند دهه، حجاب در رژيم اسلامی صرفاً یک قانون عادی معرفی نمی‌شد. مسئولان حکومت آن را از نشانه‌های هویتی نظام می‌دانستند و گاه تعابیری به کار می‌بردند که حجاب را در شمار خطوط قرمز رژيم اسلامی قرار می‌داد. اگر رژيم اسلامی حکومتی بود که اجرای اصول ایدئولوژیک را در هر شرایطی بر بقای سیاسی خود مقدم می‌دانست، انتظار می‌رفت در برابر کنار گذاشته شدن گسترده حجاب اجباری، بدون توجه به هزینه اجتماعی آن، همان سیاست سابق را ادامه دهد. اما واقعیت پیچیده‌تر شد. پس از اعتراضات گسترده و افزایش مقاومت زنان در برابر حجاب اجباری، حکومت با وضعیتی روبه‌رو شد که اجرای کامل سیاست گذشته می‌توانست هزینه اجتماعی و سیاسی بسیار سنگینی ایجاد کند. قانون رسمی کنار گذاشته نشد، تهدید و فشار نیز کاملاً متوقف نشد و حکومت همچنان بر مواضع رسمی خود تأکید کرد؛ اما در عمل، میزان تحمل حضور زنان بدون حجاب اجباری در بخش‌هایی از فضای عمومی به‌مراتب بیشتر از گذشته شد.

این فاصله میان قانون رسمی و رفتار عملی حکومت بسیار معنادار است.

حتی تناقض‌های آشکارتری نیز مشاهده می‌شود. حکومت از مبارزه با فساد و ضرورت رعایت ارزش‌های اسلامی سخن می‌گوید، اما در مواردی افرادی برخوردار از ثروت، نفوذ یا ارتباط با ساختار قدرت می‌توانند فعالیت اقتصادی گسترده داشته باشند و حتی در محیط‌ های تجاری آنها همان ضوابط فرهنگی که برای شهروندان عادی مطالبه می‌شود عملاً رعایت نشود. در اینجا مسئله فقط حجاب یا فساد نیست. مسئله انعطاف‌پذیری اصول هنگامی است که اجرای آنها برای قدرت هزینه‌زا می‌شود.

آیا رژيم اسلامی واقعاً یک حکومت ایدئولوژیک است؟

این پرسش ما را به مسئله بنیادی‌تری می‌رساند. ما معمولاً حکومت‌ها را بر اساس نام‌ها، قانون اساسی و ادعاهای رسمی آنها تعریف می‌کنیم. اما آیا رفتار واقعی حکومت معیار مهم‌تری نیست؟ رژيم خلق چین همچنان تحت حاکمیت حزب کمونیست است، در حالی که بخش بزرگی از اقتصاد آن از سازوکارهای بازار، سرمایه خصوصی و تجارت جهانی استفاده می‌کند.

نام رسمی کره شمالی نیز “رژيم دموکراتیک خلق کره” است؛ اما وجود واژه “دموکراتیک” در نام یک کشور آن را به یک دموکراسی تبدیل نمی‌کند. به همین ترتیب شاید درباره رژيم اسلامی نیز به جای آنکه فقط بپرسیم “ایدئولوژی رسمی حکومت چیست؟”، باید پرسید:

هنگامی که ایدئولوژی با حفظ قدرت تعارض پیدا می‌کند، حکومت کدام را انتخاب می‌کند؟

تجربه چند دهه رژيم اسلامی نشان می‌دهد که پاسخ اغلب حفظ قدرت است. این البته به معنای بی‌اهمیت بودن ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی در شکل‌گیری رژيم اسلامی، قوانین آن، تعیین دوست و دشمن، بسیج نیروهای وفادار و مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های حکومت نقش واقعی داشته و همچنان دارد. بنابراین شاید دقیق نباشد بگوییم رژيم اسلامی “اصلاً ایدئولوژیک نیست”. تعریف دقیق‌تر شاید این باشد:

رژيم اسلامی نظامی دارای ایدئولوژی است، اما غریزه بقای آن از تعهدش به ایدئولوژی نیرومندتر است.

ایدئولوژی تا جایی حفظ می‌شود که به حفظ قدرت کمک کند یا دست‌کم بقای آن را به خطر جدی نیندازد.

ایدئولوژی به‌عنوان ابزار مشروعیت و بسیج

از این منظر، ایدئولوژی چند کارکرد مهم برای حکومت پیدا می‌کند. دشمن خارجی می‌تواند جامعه را در شرایط اضطراری دائمی نگاه دارد. حکومت می‌تواند محدودیت آزادی‌ها، گسترش دستگاه امنیتی، هزینه‌های نظامی و برخورد با مخالفان را با ضرورت مقابله با دشمن توجیه کند.

در چنین ساختاری، مرز میان “امنیت کشور” و “امنیت حکومت” به‌تدریج محو می‌شود. مخالفت با حکومت می‌تواند مخالفت با کشور معرفی شود؛ اعتراض اجتماعی می‌تواند تهدید امنیتی خوانده شود و منتقد سیاسی می‌تواند متهم به همراهی با دشمن شود.

در داخل نیز اصول اخلاقی و مذهبی می‌توانند برای بسیج پایگاه اجتماعی و مشروعیت‌بخشی به حکومت مورد استفاده قرار گیرند، اما هنگامی که اجرای همان اصول به عاملی برای گسترش اعتراض تبدیل شود، حکومت قادر است در شیوه اجرای آنها انعطاف نشان دهد.

بنابراین ایدئولوژی هم باور است، هم ابزار حکومت؛ اما بالاتر از هر دو، مسئله قدرت قرار دارد.

همه حکومت‌ها می‌خواهند بمانند

با این حال، میل به بقا ویژگی خاص رژيم اسلامی یا حکومت‌های استبدادی نیست.

همه ساختارهای قدرت گرایش به حفظ خود دارند.

تفاوت اصلی میان نظام‌های سیاسی در اصل این میل نیست؛ در سازوکار بقا است. در نظام‌های دموکراتیک، دولت‌ها می‌توانند سقوط کنند بدون آنکه نظام سیاسی سقوط کند. انتخابات، پارلمان، احزاب، رسانه‌های آزاد، دادگاه‌های مستقل، اتحادیه‌ها و نهادهای جامعه مدنی امکان تخلیه مسالمت‌آمیز نارضایتی را فراهم می‌کنند. جامعه مدنی در این ساختار مانند نوعی ضربه‌گیر سیاسی عمل می‌کند. مردم می‌توانند یک دولت را کنار بگذارند و دولت دیگری را انتخاب کنند، بدون آنکه کشور وارد بحران موجودیتی شود.

اما در نظام‌های استبدادی، چون گردش واقعی قدرت محدود یا مسدود است، حکومت و نظام به یکدیگر گره می‌خورند. در نتیجه اعتراض به دولت به‌سرعت می‌تواند تهدیدی علیه کل ساختار قدرت تلقی شود. در اینجا دشمن خارجی، دستگاه امنیتی، سرکوب و تبلیغات اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. در دموکراسی، حکومت برای بقا ناچار است تا حدی رضایت جامعه را بازتولید کند.

در استبداد، حکومت می‌تواند بکوشد هزینه مخالفت را آن‌قدر افزایش دهد که جامعه توان تغییر آن را نداشته باشد.

خط قرمز واقعی رژيم اسلامی چیست؟

از کنار هم گذاشتن این نمونه‌ها ــ اسرائیل، نیروهای نیابتی، “خندق‌های” منطقه‌ای، حجاب و حتی نحوه برخورد انتخابی با فساد و امتیازات صاحبان قدرت ــ می‌توان به نتیجه مهم‌تری رسید.

شاید نباید تمام خطوط قرمز اعلام‌شده رژيم اسلامی را خطوط قرمز واقعی آن دانست.

حجاب می‌تواند “ناموس نظام” معرفی شود، اما در برابر مقاومت اجتماعی امکان عقب‌نشینی عملی وجود دارد. نابودی اسرائیل می‌تواند برای دهه‌ها شعار رسمی باشد، اما حکومت هم‌زمان معماری منطقه‌ای خود را به‌گونه‌ای طراحی کند که اساساً مانع رسیدن جنگ به ایران شود.

مبارزه با فساد می‌تواند یکی از شعارهای دائمی حکومت باشد، اما در برابر منافع شبکه‌های قدرت به‌صورت انتخابی اجرا شود. بنابراین خطوط قرمز ایدئولوژیک می‌توانند تغییر کنند، تفسیر شوند، موقتاً کنار گذاشته شوند یا اجرای آنها به تعویق بیفتد. اما یک خط قرمز بسیار دشوارتر تغییر می‌کند:

بقای نظام. این نتیجه برای شناخت رفتار آینده رژيم اسلامی اهمیت زیادی دارد.

اگر چنین تحلیلی درست باشد، برای پیش‌بینی رفتار حکومت نباید فقط پرسید رهبران رژيم اسلامی “چه می‌گویند” یا حتی “به چه چیزی اعتقاد دارند”. پرسش مهم‌تر این است که در هر موقعیت، کدام انتخاب را برای بقای خود کم‌هزینه‌تر می‌بینند. از این منظر، بسیاری از رفتارهایی که در ظاهر متناقض به نظر می‌رسند، قابل فهم می‌شوند. رژيم اسلامی می‌تواند هم‌زمان ایدئولوژیک و مصلحت‌گرا، ضداسرائیلی و محتاط در ورود به جنگ مستقیم، مدافع حجاب اجباری و در عین حال ناچار به تحمل نقض گسترده آن، و مدعی مبارزه با فساد و هم‌زمان پذیرای صاحبان نفوذ و ثروت باشد.

تناقض ظاهری زمانی کاهش می‌یابد که یک متغیر را در مرکز تحلیل قرار دهیم: حفظ قدرت.

شاید به همین دلیل دقیق‌ترین توصیف رژيم اسلامی نه “حکومتی بدون ایدئولوژی” و نه “حکومتی که همه رفتارهایش تابع ایدئولوژی است”، بلکه این باشد:

نظامی که ایدئولوژی را برای حفظ قدرت به کار می‌گیرد، اما هرگاه میان ایدئولوژی و بقای قدرت تعارضی جدی ایجاد شود، این ایدئولوژی است که قابلیت انعطاف پیدا می‌کند، نه اصل حفظ نظام

برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 28 اگوست 2026

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا