تله ای برای یک خواننده

آرشاک شجاعی
پیشگفتار: هفته گذشته یادداشتی درباره ترانه «توهم توطئه» در فیس بوک شخصی نوشته و آن را منتشر کردم‌؛ ترانه‌ای از فرزاد فتاحی که با صدای داریوش منتشر شد و واکنش‌های زیادی برانگیخت. آن نوشته در مدت کوتاهی نزدیک به سیصد هزار بازدید داشت و بحث‌های فراوانی زیر آن شکل گرفت. بی‌مناسبت ندیدم که در یادداشت این هفته ام برای ساینت «جنبش»، همان بحث را یک قدم جلوتر ببرم. در نوشتهء قبلی بیشتر به خود ترانه پرداختم؛ به این پرسش که چرا مردمی که سال‌ها هزینه داده‌اند، زندان رفته‌اند، زخمی شده‌اند و جان داده‌اند، باید دوباره با زبان «توهم»، «تکرار خطا» و سرزنش جمعی مورد خطاب قرار گیرند. کسانی که مایل‌اند نقد کامل من بر ترانه «توهم توطئه» را بخوانند، می‌توانند از طریق این لینک (+) به آن نوشته مراجعه کنند. اما این بار می‌خواهم از خود ترانه کمی فاصله بگیرم و به سراغ فرزاد فتاحی بروم؛ کسی که این کلمات را نوشته و داریوش آنها را خوانده است.


فرزاد فتاحی کیست، چه مسیری را طی کرده و چگونه شد که متنی از قلم او، یکی از شناخته‌ شده‌ ترین صداهای اعتراض ایران را در موقعیتی قرار داد که امروز بخشی از همان مردمی که سال‌ها با صدای داریوش زندگی کرده‌اند، احساس می‌کنند مورد سرزنش قرار گرفته‌اند؟ به بیان دیگر، بحث این هفتهء من دیگر فقط درباره یک ترانه نیست. بحث درباره تله‌ای است که داریوش در آن افتاد.

ترانهء تازهء داریوش، با عنوان «توهم توطئه»، تنها یک نقد اجتماعی ساده نیست. در این ترانه، جامعهء ایرانی با ضمیر فراگیر «ما» به‌گونه‌ای تصویر می‌شود که گویی گرفتار تکرار خطا، ناتوانی در تشخیص دوست و دشمن، واکنش‌های احساسی و نوعی «توهم توطئه» است؛ مردمی که گویا بارها اشتباه کرده‌اند، از تجربه نیاموخته‌اند و خود نیز در سرنوشت تلخ شان سهمی اساسی داشته‌اند.

او پرسش من پیش از آنکه متوجه داریوش باشد، متوجه کسی است که این کلمات را در دهان او گذاشته است، فرزاد فتاحی کیست و داریوش چرا روایت او را پذیرفته است؟

او شخصیتی ناشناخته در فضای رسانه‌ای ایران نیست. فعالیت حرفه‌ای‌اش را از نوجوانی در رادیو آغاز کرد و سال‌ها در فضای رسمی موسیقی و تلویزیون رژيم اسلامی فعالیت داشت. در کارنامهء شخصی او ساخت و تنظیم تیتراژهای تلویزیونی ثبت شده و بخشی از فعالیت حرفه‌ای‌اش در همان ساختار رسانه‌ای شکل گرفته است.

این سابقه به‌تنهایی برای نسبت دادن «وابستگی سیاسی» کافی نیست و من نیز قصد ندارم با یک برچسب ساده همهء زندگی حرفه‌ای او را توضیح دهم. اما یک نکته روشن است: فتاحی فضای رسانهء رسمی رژيم اسلامی را از درون دیده، مناسبات آن را شناخته و سال‌هایی را در محیطی گذرانده که حکومت بر رسانه، هنر و انتشار آثار کنترل گسترده داشت.

شواهد بسیار روشن وجود دارد که یک نفر متقاضی همکاری با ارگان رسمی ایران بخصوص «صدا و سیمای ایران »، که روند مشخصی برای گزینش دارد، تنها با داشتن مهارت فنی یا هنری وارد نشده و به روند «گزینش عقیدتی، سیاسی و بررسی‌های حراستی» رجوع داده می‌شود . حتی وب سایت صدا و سیما، در معرفی جریان گزینش صداوسیما، به‌صراحت به ضرورت احراز «صلاحیت اخلاقی، اعتقادی و سیاسی» اشاره می‌کند. در روندهای استخدامی صداوسیما هم مراحل «مصاحبه عقیدتی ـ سیاسی»، «تحقیقات»، «گزینش» و «ارتباط با حراست» گزارش شده است. مثلاً در گزارش ها استخدام سال ۱۴۰۳ آمده که پرونده از کارگزینی به حراست و گزینش عقیدتی ارسال می‌شود. در فرآیندهای ۱۴۰۴ نیز مصاحبه تخصصی، روان‌شناسی، عقیدتی و گزینش جزو مراحل جذب ذکر شده اند.

پس از طی موفقیت آمیز این مراحل، کاندیدا بخش تولید هنری، فرهنگی و سیاسی، به بازوی دیگر سازمان صدا و سیما، یعنی «سازمان فرهنگی و هنری اوج» معرقی می شود. نقش سازمان «اوج» در سطح برنامه ریزان اطلاعاتی است و سازمان صدا و سیما موظف است تولیدات این نهاد را، بدون هیچ پرسشی، پخش و منتشر کند.

بدین ترتیب فتاحی صرفاً یک هنرمند حاشیه‌ای که یکی دو بار اتفاقی کارش از تلویزیون پخش شده باشد نبوده؛ او در چندین حوزهء فنی، موسیقایی و تلویزیونی در ساختار رسمی صداوسیما فعالیت داشته و حتی صدایش روی تیتراژ یک برنامه صریحاً سیاسی پس از وقایع ۸۸ قرار گرفته است.

اما هنوز نمی‌توانیم از این داده‌ها نتیجه بگیریم که: «فتاحی عضو یا همکار سازمان اوج بوده» است. من در جست‌وجوی سابقهء فرزاد فتاحی به سندی در موزد همکاری مستقیم او با سازمان اوج نرسیدم و بنابراین چنین نسبتی به او نمی‌دهم. اما آنچه مستند است، حضور چندسالهء او در تولیدات رسمی صداوسیما، از کوله‌پشتی تا تیتراژ برنامه سیاسی “دیروز، امروز، فردا”، و تولید آثاری چون “همسنگر”، با مضمون دفاع مقدس، است. بنابراین او فضای رسانه و روایت رسمی رژيم اسلامی را نه از پشت شیشه، که از درون، تجربه کرده است. و درست به همین دلیل پرسش از او جدی‌تر می‌شود: کسی که می‌داند ماشین روایت چگونه کار می‌کند، چرا امروز روایت “توهم” را رو به مردمی می‌گیرد که خود دربارهء سرکوب و کشته‌شدن شان گزارش می‌نویسد؟»

خود فتاحی گفته است که در سال ۱۳۹۰ به دلیل آهنگسازی برای داریوش و فرامرز اصلانی و انتشار آثارش ممنوع‌الفعالیت شده و بعدتر به اتهام همکاری با خوانندگان خارج از کشور بازداشت شده ست. این بخش از زندگی او مهم است؛ زیرا نشان می‌دهد ما درباره کسی حرف نمی‌زنیم که رنج سانسور و محدودیت را فقط از دور شنیده باشد.

او بعدها از ایران خارج می شود، در «رادیو فردا» فعالیت می کند و در ادامه به ایران اینترنشنال می پیوندد. او در سال‌های اخیر نیز دربارهأ سرکوب معترضان، تیراندازی به مردم و رفتار نیروهای حکومتی گزارش نوشته است. و درست در همین‌جاست که تناقض آغاز می‌شود.

آقای فتاحی!

شما خودتان دربارهء سرکوب همین مردم نوشته‌اید. شما خودتان گزارش کرده‌اید که چگونه معترضان هدف گلوله قرار گرفته‌اند. شما خودتان طعم ممنوعیت و بازداشت را چشیده‌اید.‌ پس بیش از بسیاری باید بدانید که در رابطه میان حکومت و شهروند، دو طرف از قدرت برابر برخوردار نیستند. یکی اسلحه دارد، زندان دارد، دستگاه امنیتی دارد، رسانه دارد و دیگری بدن خودش را به خیابان آورده است. پس چگونه از دل چنین تجربه‌ای، ترانه‌ای بیرون می‌آید که دوباره مردم را زیر عنوان «ما» به محاکمه می‌کشد؟

افراد این «ما» دقیقاً چه کسانی هستند؟

آیا مادری که فرزندش را دفن کرده با کسی که فرمان تیر داده در یک «ما» قرار دارد؟ آیا جوانی که به خیابان آمده با مأموری که به سوی او شلیک کرده، هر دو گرفتار یک «توهم» بوده‌اند؟ زندانی و زندانبان در یک اشتباه تاریخی شریک‌اند؟ مردمی که جان داده‌اند، دیگر چه باید می‌کردند که نکردند؟

اینجاست که، به باور من، روشن می شود که فرزاد فتاحی، دانسته یا ندانسته، تله‌ای برای داریوش ساخته است. زیرا این کلمات اگر با صدای یک خواننده معمولی شنیده می‌شد، شاید تنها یک ترانهء بحث‌برانگیز باقی می‌ماند. اما وقتی داریوش آنها را می‌خواند، معنا چند برابر می‌شود.

داریوش برای بخشی از چند نسل ایرانی فقط یک خواننده نبوده است. صدای او با زندان، اعتراض، فقر، تبعید و رنج اجتماعی پیوند خورده است. و درست به همین دلیل است که انتخاب این ترانه برای او خطرناک‌تر است.

فتاحی کلمات را نوشته، اما مردم صدای داریوش را می‌شنوند. فتاحی مفهوم «توهم» را ساخته، اما این داریوش است که آن را رو در روی مردمی می‌خواند که بسیاری از آنان هنوز عزادارند.

اینجا باید از خود داریوش پرسید:

آیا پیش از خواندن این ترانه لحظه‌ای ایستادی و پرسیدی مخاطب واقعی آن کیست؟ آیا فکر کردی مادری که فرزندش را در اعتراضات از دست داده، وقتی می‌شنود که «ما» گرفتار توهم بوده‌ایم چه احساسی پیدا می‌کند؟ آیا به جوانی فکر کرده ای که با علم به خطر بازداشت یا گلوله به خیابان رفته؟ آیا فکر کرده ای نسل جدید ایران ممکن است از تو بپرسد: «ما دیگر چه باید می‌کردیم؟ اگر سکوت کرده بودیم، می‌گفتید چرا سکوت کردید. وقتی اعتراض کردیم، گفتید اشتباه کردید. وقتی به خیابان رفتیم، کشته شدیم. وقتی دوباره برخاستیم، گرفتار «توهم» خوانده شدیم. پس چه باید می‌کردیم تا در این دادگاه دائمی روشنفکران و هنرمندان تبرئه شویم؟»

هیچ‌کس نمی‌گوید مردم ایران بی‌خطا هستند. جامعه‌ای که خود را نقد نکند، رشد نمی‌کند. اما خودانتقادی با سرزنش کردن قربانی تفاوت دارد. مردم ایران نیز اشتباه کرده‌اند، فریب خورده‌اند، تصمیم‌های غلط گرفته‌اند و گاه در برابر استبداد دیر واکنش نشان داده‌اند. اما یک جامعه را نمی‌توان جدا از شرایطی که در آن زیسته محاکمه کرد.

دهه‌ها سانسور، سرکوب احزاب، حذف تشکل‌های مستقل، آموزش ایدئولوژیک، رسانه یک ‌طرفه، زندان و فشار امنیتی را نمی‌توان از معادله حذف کرد و سپس پرسید «چرا جامعه چنین شد؟» خصوصاً عجیب است که چنین نگاهی از قلم کسی بیرون آمده باشد که خودش سال‌ها در رسانه کار کرده و امروز روزنامه‌نگار است.

آقای فرزاد فتاحی باید بهتر از بسیاری بداند که چگونه روایت ساخته می‌شود. چگونه کلمات می‌توانند جای متهم و قربانی را عوض کنند. چگونه تنها یک ضمیر ساده، «ما»، می‌تواند همهء مرزها را پاک کند. و شاید همین «ما» بزرگ‌ترین مشکل این ترانه باشد: «ما»یی که همه را در یک سبد می‌ریزد. مردم و حکومت را. معترض و سرکوبگر را. زندانی و زندانبان را. قربانی و عامل خشونت را. و بعد برای همه یک نسخه می‌پیچد: «شما گرفتار توهم بوده‌اید!»

نه آقای فتاحی. تاریخ این‌گونه ساده نیست.

و نه داریوش. این مردم برای اثبات شجاعت خود دیگر چیزی به شما بدهکار نیستند. بسیاری از آنان تقریباً هر کاری را که یک شهروند بی‌سلاح می‌تواند در برابر یک نظام مسلح انجام دهد، انجام داده‌اند. اعتراض کرده‌اند. اعتصاب کرده‌اند. زندانی شده‌اند. مهاجرت کرده‌اند. بازگشته‌اند. دوباره اعتراض کرده‌اند. و جان داده‌اند.

اگر پس از همه اینها هنوز اولین پرسش ما این باشد که «اشکال مردم کجاست؟»، شاید زمان آن رسیده باشد که جهت پرسش را عوض کنیم.

من قصد ندارم گذشتهء آقای فتاحی را علیه امروز او به دادگاه بکشانم. برعکس، کسی که در طول زمان تغییر کرده و علیه سرکوب ایستاده، حق دارد گذشته‌اش را پشت سر بگذارد. اما دقیقاً به همین دلیل انتظار از او بیشتر است. کسی که خودش درباره خون معترضان گزارش می‌دهد، نباید زبانی بسازد که همان مردم بتوانند آن را به‌عنوان اتهام علیه خود بشنوند.

و داریوش نیز نمی‌تواند تنها بگوید «من خواننده‌ام». انتخاب ترانه نیز نوعی موضع گیری است. وقتی هنرمندی همچون داریوش یک متن را می‌خواند، مسئولیت محتوای آن را نیز پذیرفته است.

شاید فرزاد فتاحی این ترانه را به نیت «آسیب ‌شناسی» نوشته باشد. شاید داریوش نیز آن را با همین نیت خوانده باشد. اما هنر تنها با نیت سازنده تعریف نمی‌شود؛ با اثری که بر مخاطب می‌گذارد هم سنجیده می‌شود. و اگر بخشی از مردمی که خود هزینه اعتراض را داده‌اند، امروز با شنیدن این ترانه احساس می‌کنند دوباره متهم شده‌اند، نمی‌توان همهء آنها را با یک توضیح کنار زد.

شاید این بار نیز بهتر باشد به جای متهم کردن مردم به دپار بئذگی در «توهم»، پرسشی ساده‌تر مطرح کنیم: آیا ممکن است خود ما در قضاوت مردم دچار توهم شده باشیم؟

فرزاد فتاحی ترانه را نوشت. اما داریوش به آن صدایی داد که میلیون‌ها ایرانی می‌شناسند. و شاید این همان تله باشد: ترانه‌ای که قرار بود جامعه را نقد کند، در نهایت یکی از شناخته ‌شده ‌ترین صداهای اعتراض ایران را روبه‌روی همان مردمی قرار داد که سال‌ها تصور می‌کردند او در کنارشان ایستاده است.

داریوش هنوز می‌تواند از این تله بیرون بیاید.اما نخست باید یک سؤال را بدون موعظه و بدون «آسیب‌شناسی» پاسخ دهد: این مردم دیگر چه باید می‌کردند که نکردند؟

برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 25 اگوست 2026

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا