محمد مالجو
گویا ایران در آستانۀ امضای تفاهمنامهای با امریکا قرار گرفته است. در همین روزها نیز نشانههای روشنی از فعالشدن تندروهای هیئت حاکمه به چشم میخورد که با شدتی فزاینده به مخالفت با مذاکره و توافق پرداختهاند. این وضعیت نهفقط از منظر سیاست خارجی بلکه از حیث آرایش نیروها در سیاست داخلی نیز واجد اهمیت است. تندروها در نظم سیاسی کنونی چه جایگاهی دارند؟ مجری یا معمار؟ مجری را میتوان نیرویی دانست که در چارچوب راهبردهای کلانِ ازپیشتعیینشده عمل میکند اما معمار را نیرویی که قادر است در خودِ این راهبردها مداخله کند و دامنۀ انتخابهای ممکن را قبض و بسط دهد و بر جهتگیریهای کلان اثر بگذارد.
پاسخ به این پرسش در دورۀ رهبری دوم نسبتاً روشن بود. تندروها پیش از هر چیز کارکردی مشخص در مهار نیروهای اصلاحطلب و تحولخواهِ درون نظام داشتند. تندروها با پیشراندن مرزهای گفتمانی به سطوحی فراتر از مواضع رسمی و با نمایش آمادگی برای کنشهای تندروانهتر همواره نوعی تهدید دائمی را بازتولید میکردند که اثرش عبارت بود از مهار سیاسی گفتارها و کردارهای اصلاحطلبان و تحولخواهانِ درونِ نظام: ایجاد هراس از بیثباتی، افزایش هزینههای کنشگری و ازاینرو واداشتن بازیگران میانهرو به پایبندی به خطوط قرمز. به این معنا، تندروها نه انحرافی از نظام بلکه بخشی از سازوکار درونی تنظیمِ تعادل قوا بودند که مرکز ثقل تصمیمگیریها را حول رهبری دوم تثبیت میکردند.
با اینحال، نقش تندروها فقط محدود به این نوع بازدارندگی سیاسی نبود. تندروها، در نقش اصلیترین پایگاه اجتماعی و سیاسی مدافع نظام، از ظرفیت واقعی برای اثرگذاری بر تصمیمگیریهای کلان نیز برخوردار بودند. این ظرفیت از یک سو بر پشتوانۀ بسیجپذیری اجتماعی و وفاداری ایدئولوژیکشان استوار بود و از سوی دیگر بر استقرار گستردهشان در بدنۀ انتصابی نظام: حضور پررنگ در نهادهای امنیتی و نظامی و دستگاه قضایی و رسانههای رسمی و شبکهای از سازمانها و ساختارهای موازی با دولت که انبوهی از مناصب و منابع و امکانات را در اختیارشان قرار میداد. همین ترکیبِ پایگاه اجتماعی و قدرت نهادی به آنان امکان میداد که در بزنگاههای حساس نهفقط مجری یا بلندگوی سیاستهای کلان بلکه بازیگری اثرگذار در شکلدهی به صحنۀ سیاست داخلی و خارجی باشند، چنان اثرگذار که در بسیاری از نمونهها میتوانستند درجاتی از ترجیحات و خواستهای خود را بر رهبری دوم تحمیل کنند یا دستکم دامنۀ انتخابهای ممکن را محدود سازند. از این منظر، تندروها توأمان هم نقش ابزار مهارِ اصلاحطلبان را ایفا میکردند و هم بخشی از سازوکار درونی تولید و تعدیل ارادۀ سیاسی در هستۀ اصلی قدرت بودند.
اما اکنون، در مراحل آغازین دورۀ رهبری سوم، این نسبت بههیچوجه بداهت پیشین را ندارد. هنوز روشن نیست که آیا تندروها کماکان در همان جایگاه ابزاری و تنظیمگر باقی ماندهاند یا به نیرویی با درجهای از استقلال و حتی امکان واگرایی بدل شدهاند. فقدان این شفافیت عملاً تحلیل رفتارهای کنونیشان را دشوار میکند.
در چنین بستری، مخالفخوانی تندروها با امضای تفاهمنامه را باید نخستین میدان جدی آزمون در دورۀ جدید دانست. زیرا در اینجا تعارضی فشرده میان ملاحظات راهبردی در عرصۀ سیاست خارجی و الزامات ایدئولوژیک و هویتی در عرصۀ سیاست داخلی شکل میگیرد، تعارضی که ظرفیتهای پنهان قدرت و حدود واقعی اثرگذاری بازیگران را آشکار میسازد.
این میدان نشان خواهد داد که آیا تندروها کماکان در چارچوب راهبردهای کلان نظام عمل میکنند یا نشانههایی از جابهجایی در موازنۀ قدرت پدیدار شده است. به بیان دیگر، سرنوشت این تقابل نهفقط به سرانجامِ یک تفاهمنامه در عرصۀ سیاست خارجی بلکه به ایضاح وزن و نقش تندروها در معماری قدرت در دورۀ رهبری سوم نیز گره خورده است.
برگرفته ای از جنبش سکولار دموکراسی ایران، 18 ژوئن 2026

