لارس مولر
افول اخلاقی غرب دیگر موضوعی برای گمانهزنی نیست؛ بلکه واقعیتی جمعیتی، فرهنگی و معنوی است که خود را در کاهش نرخ زاد و ولد، فرسایش اعتماد تمدنی، و سازش خفتبار با ایدئولوژیای نشان میدهد که در بنیاد با میراث عصر روشنگری دشمن است.
غرب روزگاری با نازیسم و بلشویسم روبهرو شد؛ دو موج تمامیتخواه که میکوشیدند با اتکا به ترور و ایدئولوژی، انسان را از نو بسازند. امروز اما با موج سومی مواجه است: تمامیتخواهی اسلامگرا؛ موجی که نه عمدتاً با تانک و اردوگاههای کار اجباری، بلکه از طریق شتاب جمعیتی، ترس و انفعال نخبگان، و فرسایش تدریجی هنجارهای لیبرال پیشروی میکند.
در این چشمانداز تیره، صدای اوریانا فالاچی، مارم استین و داگلاس موری همچون نگهبانانی تنها به گوش میرسد. برخلاف آنچه مخالفان شان با تمسخر آنان را «اسلامهراس» مینامند، این سه اندیشمند زنجیرهای فکری را تشکیل میدهند که هدف آن دفاع از آزادی غرب در برابر تسلیم تمدنی است.
هشدارهای آنان، که معمولاً در فضای آسوده خاطر بروکسل یا محافل دانشگاهی «اغراقآمیز» تلقی میشود، با گذشت هر سال پیشگویانهتر به نظر میرسد. نادیده گرفتن این هشدارها، به باور نویسنده، به معنای استقبال از آیندهای است که در آن اروپا ــ و به تبع آن غرب ــ دیگر قابل شناسایی نخواهد بود و آزادیهایش زیر سلطهٔ برداشتی دینی قرار خواهد گرفت که با حقوق فردی ناسازگار است.
کتاب «خشم و غرور» اثر اوریانا فالاچی که در سال ۲۰۰۱ و در روزهای پس از حملات ۱۱ سپتامبر نوشته شد، همچنان فریادی از ژرفای جان به شمار میآید. فالاچی، روزنامهنگاری برجسته، که پیشتر با آیت الله روح الله خمینی نیز مصاحبه کرده بود، از نزدیک با چهرهٔ اسلام رادیکال آشنا بود.
او اروپای پس از ۱۱ سپتامبر را نه نمونهای از غنای چند فرهنگی، بلکه «جنگ صلیبی معکوس» میدانست؛ نوعی پیشروی مسلمانان که به باور او از رهگذر مهاجرت گسترده، تفاوت نرخ زاد و ولد، و چندفرهنگگرایی بزدلانهٔ نخبگان اروپایی امکانپذیر شده است.
فالاچی اصطلاح «اورابیا» را، که نخستین بار از نوشتههای «بت یئور» گرفته شده بود، رواج داد تا روند تبدیل اروپا به نوعی مستعمرهٔ اسلامی را توصیف کند.
از دیدگاه او، تهدید، ماهیتی تمدنی داشت: اسلام، در شکل سیاسی و توسعه طلب خود، «به جای عشق، نفرت میکارد»، زنان را به انقیاد میکشاند، آزادی اندیشه را سرکوب میکند و اصل جدایی دین از حکومت را نمیپذیرد.
شیوهٔ نگارش تند، بیپروا و آتشین فالاچی برای او شکایتهای قضایی و اتهام نژادپرستی به همراه آورد؛ با این همه، نوشتههایش بازتاب گستردهای یافت، زیرا به باور هواداران ش، حقیقتی را به زبانی صریح خطاب به قارهای بیان میکرد که احساس گناه تاریخی و نسبیگرایی اخلاقی، آن را بیحس کرده بود.
او افزایش یهودستیزی در اروپا را مستقیماً با افراطگرایی اسلامی و نیز ناتوانی لیبرالهای اروپایی در دفاع از هممیهنان یهودی خود مرتبط میدانست؛ روندی که از دید نویسنده، در دهههای بعد نیز تشدید شده است.
دفاع فالاچی نه از مفهوم انتزاعی «مدارا»، بلکه از دستاوردهای عینی تمدن غرب بود: حکومت قانون سکولار، برابری زن و مرد، آزادی آفرینش هنری و گفتوگوی مبتنی بر خرد.
مارک استاین در کتاب «آمریکای تنها؛ پایان جهانی که میشناسیم» (2006) به شور و خشم فالاچی، پشتوانهای جمعیتشناختی و راهبردی افزود.
تز اصلی او روشن است: اروپا بر اثر زخمهایی که خود بر پیکر خویش وارد کرده، در حال مرگ است؛ زاد و ولد پایینتر از حد جانشینی نسل، نوعی نفرت فرهنگی از خویشتن، و گسترش دولت رفاه که به جای تشویق شهروندان خود به فرزندآوری، جمعیت وابسته را از بیرون وارد میکند.
در چنین فضایی، جمعیتهای مسلمان که نرخ زاد و ولد بالاتری دارند و هویت دینی خود را با اعتماد بیشتری حفظ کردهاند، خلأ جمعیتی را پر میکنند.
استاین، همانند دیگر نویسندگان این جریان، میان مسلمانان به عنوان افراد و اسلامگرایی به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی تمایز قائل میشود. با این حال، او این تصور آرامشبخش را که میتوان این دو را همیشه بهروشنی از یکدیگر جدا کرد، نمیپذیرد؛ زیرا به اعتقاد او، برخی متون دینی و نیز تجربهٔ تاریخی، چنین جدایی روشنی را تأیید نمیکنند.
پیشبینی او دربارهٔ «اسلامی شدن» اروپا، تصویری از «پیشروی بیهراس مسلمانان» در برابر «نخبگان اروپایی سستاراده» ترسیم میکند.
به باور او، سرانجام این روند یا به تسلیم خواهد انجامید یا به جنگ داخلی؛ و شاید در واکنش به آن، رهبران ملیگرای اقتدارگرا به قدرت برسند.
انتشار این کتاب برای استاین در کانادا پیامدهای حقوقی نیز داشت. شکایتهایی بر اساس قوانین حقوق بشر علیه او تنظیم شد که مدعی بودند نوشتههایش مصداق «گفتار نفرتآمیز» است.
سرانجام این شکایتها رد شد و این نتیجه، از نگاه نویسنده، نه تنها استاین، بلکه اصل آزادی بحث و مناظره را نیز مورد تأیید قرار داد.
نگرانیهای او دربارهٔ «اورابیا» همان دغدغههایی را بازتاب میدهد که فالاچی نیز مطرح کرده بود: غرب بدون اعتماد به فرهنگ خویش و بدون پویایی جمعیتی، نخواهد توانست آزادیهایی را که امروز بدیهی میپندارد حفظ کند.
بدبینی استاین بر دادههای آماری استوار است. او به نرخ باروری کمتر از ۱٫۵ فرزند برای هر زن در بخش بزرگی از اروپا اشاره میکند و آن را با نرخ باروری جمعیت مسلمان در بسیاری از مناطق جهان ــ که نزدیک یا بالاتر از سطح جانشینی نسل است ــ مقایسه میکند.
از دید او، این روندهای جمعیتی دگرگونیهایی را رقم خواهند زد که هیچ میزان از خوشبینی دربارهٔ «ادغام فرهنگی» قادر به پنهان کردن آنها نخواهد بود.
داگلاس موری هم در کتاب «مرگ شگفتآور اروپا» (2017) تحلیلهای فالاچی و استاین را با اتکا به دادههای تجربی و استدلالی منظمتر تکمیل و روزآمد میکند.
او شرح میدهد که چگونه مهاجرت گسترده، بهویژه از کشورهای با اکثریت مسلمان، همراه با خودداری نخبگان اروپایی از اصرار بر جذب فرهنگی مهاجران، به شکلگیری جوامع موازی انجامیده است؛ جوامعی که در کنار جامعهٔ میزبان زندگی میکنند، اما در آن ادغام نمیشوند.
به گفتهٔ او، پیامدهای این روند را میتوان در رسواییهای سوءاستفادهٔ سازمانیافته از کودکان، پدید آمدن مناطقی که عملاً از اقتدار کامل حکومت خارج شدهاند ــ هرچند سیاستمداران از بهکار بردن چنین تعبیری پرهیز میکنند ــ و نیز رشد افراطگرایی مشاهده کرد.
موری، که خود فردی بیدین است، متون اسلامی را نیز بررسی کرده و به این نتیجه رسیده است که بخشهایی از این متون با نظم سکولار و کثرتگرایی که اروپا مدعی پاسداری از آن است، ناسازگارند.
برخی از اظهارنظرهای جنجالی موری ــ از جمله این نظر که شرایط زندگی مسلمانان در اروپا باید «در همهٔ زمینهها دشوارتر شود» تا از ادامهٔ مهاجرت و تکرار تجربهٔ ناموفق ادغام جلوگیری شود ــ از دید نویسنده نه ناشی از دشمنی کور، بلکه برخاسته از مشاهدهٔ واقعیتهای موجود است.
به باور موری، مدارا هنگامی که تنها از یک سو اعمال شود، در نهایت به نوعی خودویرانگری تبدیل خواهد شد.
او استدلال میکند که پدیدهٔ جهادگرایی «از دل اسلام برمیخیزد» و برای این ادعا به الهیات اسلامی، تجربهٔ تاریخی و رویدادهای معاصر، از حملهٔ «باتاکلان» در پاریس تا حوادث کلن در آلمان، استناد میکند.
همانند فالاچی و استاین، موری نیز از بحران هویت غرب سخن میگوید.
به اعتقاد او، اروپا دیگر باور ندارد که داستان تاریخی و ارزشهای خودش شایستهٔ دفاعاند؛ و همین فرسودگی روحی، راه را برای غلبهٔ کسانی هموار میکند که با یقین کامل به باورهای خود ایمان دارند.
پیوند فکری میان این سه نویسنده عمیق است. هر سه، بیماری واحدی را تشخیص میدهند: غربی که بر اثر نسبیگرایی پسامسیحی، احساس گناه ناشی از استعمار و هولوکاست ــ که به خودسرزنشی دائمی تبدیل شده ــ و نیز زمستان جمعیتی ناشی از فردگرایی و مادیگرایی، از درون تهی شده است.
به تعبیر نویسنده:
· فالاچی خشم و هشدار پیامبرگونه را عرضه کرد؛
· استاین پیامدهای جمعیتی و ژئوپلیتیکی را ترسیم نمود؛
· و موری گزارش مستند و امروزی این روند را فراهم آورد.
از نگاه نویسنده، این سه نفر در کنار یکدیگر این آموزهٔ چندفرهنگگرایی را رد میکنند که همهٔ فرهنگها به یک اندازه با دموکراسی لیبرال سازگارند.
نویسنده سپس میگوید اسلام، در برداشت کلاسیک و نیز در قرائت اسلامگرایانهٔ آن، تصویری فراگیر از جامعه ارائه میدهد که در قالب مفهوم «دین و دولت» بیان شده است؛ برداشتی که از نظر او با تفکیک دشوار و تاریخی غرب میان امر مقدس و امر عرفی، میان ایمان شخصی و قانون عمومی، ناسازگار است.
او میافزاید منتقدانی که چنین تحلیلهایی را صرفاً تعصب یا نفرتپراکنی میدانند، حجم انبوه شواهدی را که نویسنده به آنها استناد میکند نادیده میگیرند؛ از جمله:
· خشونتهای موسوم به «ناموسی»،
· ناقصسازی اندام جنسی زنان،
· فشارها و تهدیدها دربارهٔ اتهام کفرگویی،
· درخواستهایی برای اجرای احکام شریعت در کشورهای غربی،
· و نظرسنجیهایی که نشان میدهد بخشی از مسلمانان از دیدگاههایی حمایت میکنند که با هنجارهای رایج غرب ناسازگار است.
نویسنده بر این باور است که آنچه امروز در برابر غرب قرار دارد، سومین موج تمامیتخواهی ایدئولوژیک است.
به اعتقاد او، نازیسم بر برتری نژاد و اصل رهبری مطلق (Führerprinzip) استوار بود؛ بلشویسم، طبقهٔ اجتماعی و حزب پیشاهنگ را برترین مرجع میدانست؛ و اسلامگرایی، امت، شریعت و حاکمیت الهی را ــ آنگونه که دینکاران یا گروههای مسلح آن را تفسیر میکنند ــ در جایگاه عالیترین مرجع قرار میدهد.
از دید نویسنده، هر سه این نظامهای فکری در چند ویژگی مشترکند:
· فردگرایی لیبرال را رد میکنند؛
· نسبت به شکاکیت علمی و عقل نقاد بدبیناند؛
· حق مخالفت و دگراندیشی را برنمیتابند؛
· و داعیهای جهانشمول دارند.
به نوشتهٔ او، دو موج نخست با بهایی بسیار سنگین و به یاری توان نظامی و ارادهٔ سیاسی غرب شکست خوردند؛ اما موج سوم از مسیر دیگری پیش میرود: مهاجرت، دگرگونیهای جمعیتی، و در همان حال، تبدیل کردن هرگونه انتقاد از اسلامگرایی به «نفرتپراکنی».
از نگاه نویسنده، تعقیبهای حقوقی و فشارهایی که متوجه اوریانا فالاچی، مارک استاین و داگلاس موری شد، نمونهای از همین روند است؛ روندی که به جای پلیس مخفی و زندان، از دستگاههای اداری، مقررات حقوق بشری و محدودیتهای گفتاری برای خاموش کردن منتقدان استفاده میکند و آزادی را از درون تهی میسازد.
او میافزاید اگر قرن بیستم درسی به ما داده باشد، آن است که ایدئولوژیهایی که در برابر وعدهٔ امنیت و یقین، اطاعت میطلبند، همواره از فرسودگی و خستگی تمدنها نیرو میگیرند.
نویسنده سپس تصویری بدبینانه از وضعیت کنونی اروپا ترسیم میکند.
به باور او، جمعیت بومی اروپا همچنان رو به کاهش است. در شهرهایی چون مالمو، مارسی، روتردام و بروکسل، شکلگیری جوامع موازی با شتاب ادامه دارد.
در کنار آن، نتایج نظرسنجیها و نیز حملات تروریستی بر نگرانیها افزوده است.
اما، به اعتقاد او، نخبگان سیاسی همچنان بر شعار «تنوع، سرچشمهٔ قدرت است» پافشاری میکنند؛ در حالی که اعتماد اجتماعی کاهش یافته و نظامهای رفاهی زیر فشار قرار گرفتهاند.
او نشانهٔ اصلی افول اخلاقی غرب را ناتوانی در نام بردن از مسئله میداند.
به باور نویسنده، در فضای عمومی غرب، «اسلامهراسی» به بزرگترین گناه تبدیل شده است، حال آنکه پدیدههایی مانند باندهای سوءاستفاده از کودکان، کشتارهای تروریستی یا حمله به کنیسهها، بیشتر با ابراز تأسف و افزایش نظارت بر منتقدان پاسخ داده میشوند تا با پرداختن به ریشهٔ مسئله.
نویسنده سپس از «کریستوفر هیچنز» نیز یاد کرده و مینویسد هیچنز، با آنکه محافظهکار نبود و در برخی جزئیات با مارک استاین اختلاف نظر داشت، تهدید اسلامگرایی را به رسمیت میشناخت.
از دید نویسنده، این همگرایی نشان میدهد که مسئله صرفاً دغدغهٔ جناح راست سیاسی نیست. او هشدار میدهد که غرب ممکن است اشتباه «جمهوری وایمار » را تکرار کند؛ یعنی مدارا با نیروهای نامدارا، تا زمانی که همان نیروها قدرت را به دست گیرند.
در ادامه، نویسنده آیندهای را ترسیم میکند که اگر روند کنونی ادامه یابد، شاید ظرف یک قرن ــ یا حتی بسیار زودتر ــ اروپا دیگر چهرهٔ امروزی خود را نداشته باشد.
به اعتقاد او، تنها در صورتی میتوان از چنین سرنوشتی جلوگیری کرد که چند تحول اساسی رخ دهد:
· بازگشت اعتماد فرهنگی غرب به خود؛
· سیاستهای تشویق فرزندآوری؛
· اجرای قاطع سیاست جذب فرهنگی مهاجران، یا در موارد شکستخورده، بازگرداندن آنان؛
· و دفاع بیتعارف از ارزشهای عصر روشنگری.
او تأکید میکند که ایالات متحده نیز از این روندها مصون نیست و همان دگرگونیهای جمعیتی و سلطهٔ نخبگان فکری را تجربه میکند که اروپا با آن روبهرو است.
در پایان، نویسنده بار دیگر به سه چهرهٔ اصلی مقاله بازمیگردد.
از نظر او، فالاچی، استاین و موری وظیفهٔ خود را انجام دادهاند.
آنان، به باور نویسنده، میان چهار عامل ارتباط برقرار کردهاند:
· آموزههای اسلامگرایانه،
· واقعیتهای جمعیتی،
· خیانت یا کوتاهی نخبگان،
· و خطری که تمدن غرب را تهدید میکند.
او نتیجه میگیرد که بیاعتبار دانستن این سه نویسنده و «افراطی» خواندن آنان، خود نشانهای از همان بیماریای است که مقاله توصیف میکند؛ یعنی ناتوانی غرب در دفاع از میراث فرهنگی و تمدنی خویش.
مقاله با این جملات پایان مییابد:
زمان به زیان غرب در حرکت است. نرخ زاد و ولد یکشبه افزایش نمییابد و اعتماد فرهنگی نیز، اگر از دست برود، بهآسانی بازنمیگردد. موج سوم تمامیتخواهی نه با یورش برقآسا، بلکه با اسکان تدریجی، نرخ بالاتر فرزندآوری و بهرهبرداری از احساس گناه لیبرال پیشروی میکند. اگر غرب ارادهٔ زیستن را ــ هم به معنای واقعی، با پرورش نسلهای تازه، و هم به معنای نمادین، با افتخار به دستاوردهای خویش ــ دوباره کشف نکند، یا به تدریج و یا در قالب بحرانی بزرگ تسلیم خواهد شد.
فالاچی هشدار داد؛ استاین محاسبه کرد؛ و موری شواهد را گرد آورد.
پیام مشترک آنان ساده و فوری است:
از آزادی و تمدن غرب دفاع کنید، یا آماده باشید که آن را برای همیشه از دست بدهید.
تاریخ، بیرحمانه، دربارهٔ نسلی داوری خواهد کرد که آسایش را بر بقا ترجیح داد.
برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 16 جولای 2026

