آرشاک شجاعی
هیچ انفجاری لازم نیست. گاهی یک کشور، بیصدا فرو میریزد. نه با جنگ، نه با کودتا — بلکه با تورم.
وقتی پول هر روز بیارزشتر میشود، فروپاشی از خیابان شروع نمیشود، از سبد خرید مردم شروع میشود. از لحظهای که حقوق دیگر به آخر ماه نمیرسد. از جایی که آینده از تقویم حذف میشود. این همان نقطهای است که جامعه وارد یک سقوط آرام میشود؛ سقوطی که دیده نمیشود، اما همه آن را زندگی میکنند.
حال اگر جنگ نتواند سرنوشت یک حکومت را تعیین کند، آیا اقتصاد میتواند؟
این پرسش، صرفاً دربارهء ایران امروز نیست؛ دربارهء تجربهای است که تاریخ بارها آن را پیش چشم ما گذاشته است.
وقتی من، برای نوشتن این یاداشت، مطالبی را جستجو می کردم به مقاله ای از «جان مینارد کینز»، اقتصاددان برجسته بریتانیایی، مواجه شدم . او در مقدمه کتاب مشهور «پیامدهای اقتصادی صلح»، که در سال ۱۹۱۹ در لندن منتشر شد، دربارهء “قدرت ویرانگر تورم و کاهش ارزش پول» هشدار میدهد؛ خطری که، به باور او، میتواند بنیانهای اقتصادی و اجتماعی یک جامعه را از درون متزلزل کند.
ذر همین مقدمه به نابودی ارزش پول اشاره میکند که از مؤثرترین راهها برای متزلزل کردن بنیانهای یک جامعه است. اومعتقد است تورم، فقط قیمت کالاها را افزایش نمیدهد بلکه اعتماد مردم به فردا را نیز از میان میبرد.
آری تورم، بیرحمترین مالیات جهان است؛ مالیاتی که هیچ پارلمانی آن را تصویب نمیکند، اما هر روز از جیب مردم برداشت میشود. وقتی درآمدها از تورم عقب میمانند، پساندازها آب میشوند، طبقهء متوسط کوچکتر میشود و برنامهریزی برای آینده تقریباً ناممکن میشود.
در چنین شرایطی، بحران دیگر فقط اقتصادی نیست؛ بلکه به بحرانی اجتماعی و سیاسی تبدیل میشود که سر آغاز ریزش و سقوط یک حکومت را به یقین در بر دارد؛ واقعیتی که ایران از آن مستثنی نیست.
صندوق بینالمللی پول، در تازهترین برآورد خود، ایران را در میان کشورهایی با یکی از بالاترین نرخهای تورم جهان قرار داده است. این فقط یک عدد نیست معنایش آن است که قدرت خرید مردم با سرعت فرسوده میشود و افق تصمیمگیری برای خانوادهها کوتاهتر و کوتاهتر میشود.
تاریخ نیز نمونههای روشنی پیش روی ما گذاشته است. آلمانِ وایمار، آرژانتین و ونزوئلا، هر کدام به دلایل متفاوتی گرفتار تورمهای شدید شدند؛ اما در همهء آنها یک وجه مشترک دیده میشود: فرسایش اعتماد عمومی.
وقتی مردم باور کنند که فردا از امروز فقیرتر خواهند بود، جامعه تغییر میکند، سرمایه از کشور خارج میشود، نخبگان مهاجرت میکنند، سرمایهگذاری کاهش مییابد. و امید، آرامآرام جای خود را به ناامیدی میدهد.
ایران، کشوری فقیر نیست. برعکس، بر یکی از غنیترین جغرافیاهای اقتصادی جهان نشسته است. این کشور حدود ۹ درصد ذخایر اثباتشده نفت و نزدیک به ۱۷ درصد ذخایر اثبات شده گاز طبیعی جهان را در اختیار دارد و از نظر ذخایر گاز، در شمار بزرگترین دارندگان این منبع در دنیاست. در کنار نفت و گاز، ایران دارای ذخایر قابلتوجه مس، آهن، روی، سرب و دیگر مواد معدنی است.
اما ثروت ایران تنها زیر زمین نیست. قرار گرفتن میان دریای خزر و خلیج فارس و دریای عمان، همسایگی با آسیای مرکزی، قفقاز، خاورمیانه و شبهقاره هند و دسترسی به آبهای آزاد، ایران را در مسیر طبیعی اتصال شرق و غرب و شمال و جنوب قرار داده است؛ موقعیتی که در صورت برخورداری از زیرساخت و روابط اقتصادی مناسب، میتواند کشور را به یکی از مهمترین کانونهای ترانزیت، تجارت و انرژی منطقه تبدیل کند.
در کنار همهء اینها، ایران از تختجمشید و پاسارگاد تا اصفهان، شیراز، تبریز، یزد، جنگلهای هیرکانی، سواحل خزر، خلیج فارس و جزایر جنوبی، ظرفیتی کمنظیر برای گردشگری تاریخی و طبیعی دارد؛ ظرفیتی که بخش کوچکی از توان واقعی آن به درآمد و اشتغال تبدیل شده است.
پس وضعیت دردناک ایران این نیست که «چه نداریم؟» بلکه باید دید که چگونه کشوری با چنین حجم عظیمی از منابع طبیعی، موقعیت جغرافیایی، تاریخ، فرهنگ و سرمایهء انسانی، به جایی رسیده است که بخش بزرگی از اش هر روز نگران کاهش قدرت خرید و آینده اقتصادی خود باشند؟
فقر ایران، فقرِ جغرافیا و منابع نیست؛ مسئله، ناتوانی در تبدیل این ثروت بالقوه به رفاه پایدار برای مردم است. و «اگر چنین سرزمینی با فقر، تورم و کاهش قدرت خرید دستوپنجه نرم میکند، چگونه است که آنچه داریم به رفاه عمومی تبدیل نشده است؟»
این مقاله قرار نیست پیشبینی کند که آیندهء سیاسی ایران چگونه رقم خواهد خورد. هیچ پژوهشگر مسئولیت پذیری نمیتواند زمان یا چگونگی تحولات سیاسی را با قطعیت اعلام کند. اما تاریخ، یک درس روشن به ما میدهد: حکومتهایی که برای سالهای طولانی نتوانند ثبات اقتصادی، ارزش پول ملی و امید به آینده را حفظ کنند، معمولاً با چالشهای اجتماعی و سیاسی عمیقتری روبهرو میشوند.
این یک شعار نیست؛ تجربهای است که بارها در کشورهای گوناگون دیده شده است.
اگر رژيم اسلامی از جنگ عبور کند، اگر از فشارهای خارجی نیز عبور کند، همچنان با آزمونی روبهرو خواهد بود که هیچ ارتشی قادر به حل آن نیست و آن آزمون اقتصاد است؛ زیرا آخرین میدان هر حکومت، نه میدان جنگ، بلکه زندگی روزمره مردم است.
سرنوشت حکومتها، فقط در اتاقهای فرماندهی یا پشت میزهای دیپلماسی نوشته نمیشود؛ گاهی در صف نانوایی، پشت صندوق داروخانه، در کارخانهای که تعطیل میشود، یا در فرودگاهی که جوانان از آن مهاجرت میکنند، رقم میخورد.
شاید به همین دلیل است که بزرگترین خطر برای رژيم اسلامی ایران همیشه دشمن خارجی نیست. بزرگترین خطر، مردمی هستند که دیگر امیدی به فردای بهتر ندارند و سر به شورش برده اند و به شکلی بی رحمانه در ۱۸ و ۱۹ دی ماه در ایران توسط حاکمیت قتل علم شدند.
و اگر روزی تاریخ درباره این روزها قضاوت کند، شاید بنویسد: «پیش از آنکه ارزش پول از میان برود، امید یک ملت از میان بردند و همانجا بود که ورق تاریخ ایران، بیصدا برگشت».
برگرفته ای از سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران، 11 اگوست 2026

